الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

اگر یزید روزنامه "داشت" ؟
ساعت ٩:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:
می پرسی اگر یزید روزنامه داشت ؟ یزید همین الان هم روزنامه دارد و چه پرتعداد هم دارد. مگر نمی بینی در روزنامه هایش علیه امام حسین علیه السلام (ع) نوشتند: "کشته شدن [؟!] امام حسین (ع) در روز عاشورا نتیجه خشونت طلبی رسول الله (ص)در جنگ بدر بود!"
 
یزید ماهواره هم دارد. چه پرتعداد. و چه پرتعداد پامنبری هم دارد.
 
اما امام حسین هیچ رسانه ای جز حنجره ی خود نداشت . و پا منبری اش هم کم بود. کمتر از چهار هزار نفر با او آمده بودند که هفتاد و دو مرد با او ماندند. و آن هفتادو دو نفر به رهبری همان امام حسین کاری کردند که تا امروز و تا آخر ، این حسین (ع) است که الگو و محور شرافت است. هرچند که حسین را در قتلگاه از قفا سر بریدند. که تا امروز که امروز است ، همان یزیدی که روزی به دروغ خود را بر حق نامید و امام زمان را خارجی ، امروز هم باید که زیر پرچم حسین خدو را مخفی کند. مگر پرچم یزید آبرویی هم دارد ؟
 
یزید اینترنت هم دارد . چه پرحجم و چقدر هم پامنبری. یزید همو بود که امام بر حق را "خارجی" نامید. با همین رسانه هایش. و مگر حسین (ع) مرده که یزید مرده باشد‌؟ حسین که ولا تحسبن است، خدایش هم که زنده بود و هست. شیطان یزید هم هنوز هست. یزید امروز را بیاب
یا حسین (ع) !
مرگ بر میرحسین !

 
آهای !‌این باستان گرایی افراطی ضد دینی را دریابید
ساعت ٥:٠۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

از مطلب تیتر من مهمتر ، این اهانت به قرآن است. اما مگر نمی دانند که چراغی که ایزد بر فروزد هر آنکس پف کند رویش بسوزد ؟ اما ماجرا این است که مسیحی های ساده دل را پای منبر خود جا کنند و امان از آن زمانی که یک ریشوی کرم زده ی شپشو برود و یک انجیل آتش بزند و آنوخت خواهیم فهمید او یک صهیونیست خوش فکر است که داده دانه ای ده هزارتومان شپش خریده و ریش ها را هم با صد من سریش اصل انگلیسی چسبانده که مثلا نماد اسلام شود. از الان بگویم بازی لو رفته است. کبریت را زیر انجیل ها کنار ببرید. فایده ای ندارد جز بی آبرو شدنتان . آن روز که به پیامبر همین کتاب توهین کردند جلوی سفارتخانه هایشان جانباز ما نصویری زیبا از حضرت مریم (س) را به سفارتشان هدیه کرد. وای بحال امروز...

ماجرا دو سر دارد :

١- ایجاد جریانهای جدید مدل طالبانی برای خون تازه دوانیدن به جنگ صلیبی ای که اطراف ما جریان دارد و بنطر من که این خود علامت بی رغبتی کامل مردم کشورهای درگیر در عراق و افغانستان به ادامه آن است. یک شوک تراپی لازم دارند. یک شپشوی ریشو که هر شپش را دانه ای ده هزار تومان خریده باشد و ...

٢- دواندن مسیحی های ساده دل دنیا پای منبر صهیونیست ها. حالا ما هم کاری غلط نکنیم که قطعا نمی کنیم انشآء الله و ما خط از مولا می گیریم ، آنها تلاش خودشان را می کنند . بوش را بگو که دوباره دم از جنگ صلیبی زده . عوضی مگر تو همون خری نیستی که وقتی اینو گفتی ٢٠٠ میلیارد دلار یک ضرب از آمریکا رفت ؟ و بعدش مجبور شدی عین احمقها بدوی بروی در یک مسجد آمریکایی بگی غلط کردم و فلان خوردم ؟ این که می گویم اعمال اینها هیچ ربطی به منافع ملت آمریکا هم ندارد این است. جالب آنکه رئیس جمهور مثلا زرنگ جدیدشان همین حاج حسین اوباما اینها ، گفته مشکل من سربازانم هستند که در مناطق مسلمان نشین در خطرند. حالا باز بگید ایشون به عقاید ! ‌احترام میذاره .  اینه علت مخالفت ایشون . خب عمو سربازاتو وردار برو هیشــــکی قدرشونو (!) نمی دونه جونشون مفته . بیکاری ؟ :)) خب راست بگو گذاشتم سربازامو سر چاهای نفت دیگه. بعدش یکی نیست بگه این بود همون ارتشی که میخاد ایران رو تهدید کنه ؟‌ به همین راحتی بخطر می افته ؟ وای بحال اینکه مسلمانها خودشان بخواهند حسابشان با این ارتشها را صاف کنند.

این میان داشته باشید ملت مظلوم پاکستان را که کم مشکل داشتند بخاطر این سیل ، آمریکای بی شرف هم می رود و منازل آنها را با راکت با همین پهپادها می زند. مرتیکه ی صدام حسین اوباما ! بجای اون حرفها تانک ها و سربازها پندریتور هات رو جمع کن ملت رو با موشک نزنند. اینجوری می تونی خیالت راحت باشه و دیگه البته مغلطه هم نکنی.

...

امروز تلویزیون تصاویری از هنرمندیهای یک مرد مسن ایرانی در حوزه فرهنگ باستان تصاویر جالبی پخش کرد و من و همسرم از عشق و علاقه و ذوق ای نفرد لذت بردیم . اما من از همسرم پرسیدم ، اگر از این آقا بپرسی این ریش سفید وبلندش ربطی به اسلام دارد یا خیر به تو چه خواهد گفت ؟ و خودم جواب دادم : به موهای سفید وبلندش نگاه کن . ترکیب ظاهری اش مربوط به چهره پردازیهای منتسب به دوران باستان و قبل از اسلام در ایران است و او به تو خواهد گفت هیچ ربطی ندارد .

من دیدم که این فرد تلاش زیادی برای زنده نگهداشتن آثار قهرمانان ایران ( که از دل شاهنامه به مردم معرفی شده اند ) داشت و صحنه هایی از شاهنامه را بشکل تجسمی بازسازی کرده بود. از همسرم پرسیدم ایشان چرا از آثار قهرمانان ایرانی 1400 سال پس از اسلام چیزی ارائه نمی کند و تو چیزی از رزمندگان ایران که در کوچه ها و خیابانها کنار این مرد زندگی کرده و جاودانگی آفریدند در آثار او نمی بینی؟
و خود این مرد ، در چند کلمه از این موضوع رازگشایی کرد.
او گفت : من عاشق فولکلور ایران هستم .

یعنی او باستان گراست و گرایش او به این قسمت از میراث منتسب به ایران ربطی به قهرمان پروری و ایران دوستی او ندارد. یعنی او ، "مدعیست " به سبکی خاص از فرهنگ که در دوران قبل از اسلام در ایران جاری بوده دلبسته است. به لباس این مرد ، دقیقتر نگریستم . در البسه ای که او بر تن داشت ، چیزی متمایز کننده بین زندگی مدرن امروزی و مربوط کننده به دوران فولکور ندیدم . کاملا مدرن پوشیده بود. در سکانسی دیگر ، دختری را دیدیم که کنار این استاد به اموری مربوط به همین دوره باستان ایران مشغول بود. وضع ظاهری این دختر نیز نه نسبتی وثیق با پوشش اسلامی داشت و نه ویژگی خاصی اشاره کننده مربوط به ایران قبل از اسلام . چرا که انان که تاریخ لباس ایرانی را نگاشته اند ، بهرحال به وجود پوشش چادر در ایران قبل از اسلام بعنوان لباس زن تصریح کرده اند.

...

یکی از کسانی که مدعیست المانها و نمادهای فرهنگ ایرانی را در البسه و پارچه بکارگیری کرده ، فردی است بنام نیما بهنود. نیما بهنود کیست ؟ او فرزند یکی از عناصر مهم  ضد انقلاب ایران است که علاوه بر سیاسی بودن ، تمرکز سختی ر حوزه فرهنگ عمومی دارد. پدر او، مسعود بهنود ، همان خبرنگار رژیم پهلوی در کنفرانس ننگین کمپ دیوید و نویسنده چندین اثر مبتذل است که از خواص فرهنگی حکومت پهلوی محسوب می شد. نیما بهنود در نیویورک ناگهان بفکر کاربرد طرح ها و نمادهای ایرانی روز لباسهای عادی می افتد و شروع به پیدا کردن نمادهای خالی از نشانه های دینی اما حاوی اشاره های تاریخی و فولکلور کرده و آنها را روی البسه خود می برد. استفاده از خطاطی و خوشنویسی نیز همینگونه در کار بهنود مشاهده می شود. جملاتی که روی لباسها می روند ، فاقد اشارات دینی یا معاصر هستند و فقط بعنوان فلشی به گذشته قابل درک هستند. تیپ فکری و سبک زندگی نیما بهنود کاملا غربی است . او هیچ علاقه ای به پوشیدن البسه ای که مولفه های متمایز کننده از تیپ و پوشش غربی داشته باشد ، ندارد و تاکنون چنین مولفه ای در پوشش او مشاهده نمی شود. او فقط از ایران ، تاریخ باستانی و هنر فولکلور آن را برجسته می کند.

...

در برنامه راز نادر طالب زاده ی عزیز ، یک جوان مستند سازی به نکته جالبی اشاره کرد. او می گفت از فرهنگ ایرانی ، اگر تو "کباب" باشی می توانی در کانادا حضور پیدا کنی.  اما اگر چفیه  و فرهنگ روز ایران باشی ، خیر. یعنی کباب که دارای ارجاعات فولکلور است ، می تواند نماد ایران باشد و مطرح شود . اما چیزی که دارای پیام و جهت گیری محتوایی باشد ، نه.

چند جستجویی در اینترنت ، من را به اینجا رساند که فهمیدم ، یکی از موسساتی که رسما بدنبال تبلیغ و ترویج این باستانگرایی افراطی است ، موسسه ای بنام ایران هریتیج یا میراث ایران یا میراث فرهنگی ایران است که توسط جمعی از عناصر شناخته شده ی ضد انقلاب ایرانی در انگلیس ، زیر مجموعه ی دانشگاه آکسفورد تاسیس شده است و بودجه باورنکردنی و برنامه کاری فشرده و ارتباطات بین المللی سنگینی حتی با داخل ایران را در این راه بخط کرده است. حواستان به این ایران هریتیج و آن آکسفورد باشد که برنامه می گذارند و نمادهای فرهنگی مذهبی در و دیوار این خیابانهای تهران را هم تحلیل می کنند. همانهایی که من و شما بی دقت از کنارشان رد می شویم.

آنهنگام که فهمیدم ، موزه ملی ایران ( زیر مجموعه ی کدام سازمان میراث فرهنگی است این موزه ؟ ) با این مرکز در برگزاری چندین نمایشگاه همکاری کرده و از سوی دیگر، محتوای نمایشگاهها نیز دقیقا در راستای همان باستانگرایی افراطی ضد دینی و ضد اسلامی قرار دارد ، سرم درد گرفت. با مرور ساده ای در اینترنت ، تاکید برگزار کنندگان یکی ار نمایشگاهها که مربوط به فرهنگ هخامنشی بود را بر تبرئه حکومت هخامنشی از وجوه سیاه و تاریک آن پیدا کردم و آرام آرام نگرانی ام اوج گرفت. هنگامی که دیدم ، این مرکز ضد انقلابی که در حوزه فرهنگ عمومی ایرانی تمرکزی سنگین دارد، با شورای گسترش زبان و ادب فارسی سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامی نیز ارتباطات ویژه ای دارد و از آن دهشتناک تر ، آنکه در سایت اینترنتی این شورای حکومتی ، لینک و محتوای مجلات ضد انقلاب و آثار نویسندگان سلطنت طلب ، ضد دین و ضد اسلام را مشاهده کردم و تبلیغ نشریه بخارای اپوزیسیون خارج از کشور را در آن به عینه یافتم .

جالب آنکه ، جستجوهایم من  را به این نکته رسانید که موسسه ی میراث ایران یا همان ایران هریتیج ، با همکاری بخش فارسی رادیو بی.بی.سی و سگ های بوکش آن در حوزه فرهنگ عمومی مانند بهزاد بلور ( نیازی هست اسم اصلی اش را بنویسم ؟ ) برنامه ای برای توجه به موسیقی و فرهنگ زیرزمینی ایران برگزار کرده و چند گروه از رپ های ایرانی که اصلا در ایران ساکن نبوده اند را بعنوان موسیقی ایرانی برجسته کرده و همین نیما بهنود هم همانجا بدست بی.بی.سی و این موسسه ی ضد انقلابی ولی بظاهر علمی به جوانان ایرانی برای اولین بار معرفی می شوند.

بگردید ببینید کدام یک از این آدمها کوچکترین علاقه ای به لحظه ای زندگی کردن مطابق فرهنگ فولکلور ایرانی دارند و حتی یک انگشتر و حتی سیبیل یکی شان به فرم آن دوران است یا خیر. پس این اصرار دیوانه وار و افراطی و سنگین آنها برای تبلیغ این ماجرا چه چیزی ز همان باستان گرایی افراطی ضد دینی است که می خواهد بگوید قبل از اسلام چیزهایی مثبت در فرهنگ ایران بوده که اسلام آنها را حذف کرده ؟ چه چیزی جز همان دروغها که سالها در کتابهای تاریخ سازی خود نوشتند و نوشتند ؟

کسی بمن بگوید ببینم این منشور کوروش که برخی بر گردن شمایلش چفیه هم انداختند ، بازهم با همکاری همان موسسات ایرانی و همان موسسات انگلیسی به ایران بازگشته ؟ و هدف از مطرح کردن کوروش و فرهنگی کوروشی و هخامنشی چیزی جز همین باستانگرایی افراطی ضد دینی است ؟ من چندوقت پیش تصاویری دیدم از البسه هایی که روی آنها همان نمادهای بظاهر نستعلیق در کنار نماد فروهر ( نماد دین زردشتی ) مشاهده می شد و چه چیزی از این محکمتر برای اثبات این باستانگرایی افراطی ضد اسلامی ؟ و آیا جز این است که این افراد ، مسلمانی نمی کنند که هیچ ، زردشتی هم نیستند و حتی اگر که بی دین باشند و بنظر من کاملا بی مسلکند . بجز مسلک پول و قدرت. و نماد زردشت را برای ارجاع به حکومت هخامنشی بکار می برند و نه برای چیزی دیگر و تغار دوستان زردشتی ما نیز از این ماست ، چرب نخواهد شد ! . شک ندارم کسی به کسی گفته که بیا این ملی گرایی را مهار کنیم و به سمت خودمان مصادره کنیم و او هم چفیه را انداخت آنجا که شیطان می خواست ...

چرا صداوسیمای ما بارها به دروغ به مردم گفته است که جوانان ما برای حفظ خاک ایران به جبهه رفتند ؟ مگر آیوینی در دوربینش یکبار برای همیشه کلام همان جوانها را ثبت نکرد که برای خاک نرفته اند و فقط بخاطر امر امام (ره) رفته اند ؟ مگر وصیت نامه های همان ها که رفته اند و از دهان آنها حرف زده می شود موجود نیست ؟ و مگر روی همین وصیتنامه ها کارهای مطالعاتی نشد و من نخواندم که رسما این تهمتی به رزمندگان است و اقرب به کل آنها فقط امر امام را حجت گرفته اند و برخی در کنار آن از حفظ اسلام سخن گفته اند ؟

چرا این موج توفنده ی باستان گرایی افراطی که با شیطنت ریاکارانه برخی و حماقت و ساده لوحی کامل برخی دیگر در حال ترویج است ، کسی را هشیار نمی کند ؟ کسی می فهمد این اصرار بر تکرار نام "کینگ " را ؟ کسی متوجه کثرت کاربرد الفاظی مانند پارسیان ، پارسی ، پرشین ، پارسی و ... می شود ؟ کسی می فهمد اسنها چرا دقیقا روی تفاوت ظاهری دو لفظ قدیمی پارسی و جدید تر فارسی اینقد رگ گردنی می شوند؟  کسی می داند دقیقا منظورشان ضد اسلامی است ؟

صدای من می آید ؟ آهآآآی

پی نوشت :

محمدرضای ما مطلبی بسیار مهم و خوب نوشته است. همه باید بخوانند. خاصه امثال من که گاهی در برخی کارها سهمی داریم و فکر می کنیم کسس قدر ما را ندانسته و فکر می کنیم مثلا باید از ما تجلیل کنند و سهم (!) و حق ما را خورده اند و فلان و بهمان! بخوانیم و یادمان بماند.

از محمدرضا : دیروز یکی از دوستان به شوخی حرفی زد که من جدی گرفتم اش، گفت همه ما یک محمد نوری زادِ درون داریم! راست می گفت. اگر کارهایمان برای رضای خدا نباشد، اگر کاری را برای مزد انجام بدهیم، اگر منتظر خوش آمد این و آن باشیم، اگر تعریف تجیدها برایمان مهم باشد، اگر منتظر تقدیر و تشکر باشیم... آن وقت آن "محمد نوری زادِ درون" بیدار می شود [...]

مابقی را در جان فدا یش بخوانید : همه ی ما یک نوری زاده ی درون داریم ...


 
اهای سبزها ، این پیله را پاره کنید!
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٩ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

بسم الله

 

خوب ، این عید سعید و حقیقتا شاد و معنوی بر همه مومنان مبارک باشه . اما در مورد نماز عید که به امامت مقام معظم رهبری برگزار شد ، دوستان سبز خیالشان راحت. هیشـــــکی نیومده بود . می تونن راحت بخوابن .

 

بگذریم .

شنیدم که بعضیا گفته بودن – از سر تنگی قافیه – که ملت روز قدس برای ساندیس آمده اند. خب باز وقتی ما میگیم بی دین و ایمان و مخ آک بند خصوصا در زمینه دین و خصوصا شناخت ملت ایران هستید بگید نه . چون وقتی نمی دونید که ملت در ماه رمضان روزه هستند و چیزی نمی خورند و ساندیش پیش کش ، تعجب نخواهم کرد اگر روز عید فطر اتفاقا شماها روزه بگیرید.

 

البته ، این را که الان همه می دانند که جریان سبز الان فقط در موضع لج و لجبازی گیر کرده و اصلا مشکلش قانع شدن و استدلال داشتن طرف مقابل و سند و مدرک و دلیل و بقول معروف ، این ژانر ماجرا ، نیست. بلکه ماجرا ، چیزی نیست جز لجبازی و عقده . همین .

 

جالب اونکه محفالشون رو هم بشدت بسته کرده اند و به هم افزایی های مضحک و از سوی دیگر دردناک ، رو آورده اند. چیزهایی در این محافل شناور در دود سیگار بافته اند که فک هر عاقلی از شنیدن اونها به زمین می رسه . میخواید یکی اش رو که تازه شنیدم و فکم موقع شنیدن به زمین رسید و در کنار من هرکس دیگر هم که شنید ، همین حال بر او هم عارض شد ، براتون بگم ؟

 

می دونید دیگه . بالاترین لایه های جریان کثیف و نجس و لگه ننگی سبز لجنی ، دست از سر ملت و حامیان بنده خدای دست سوم و چهارم و بگیر بیا تا آخرشان مگر بر می دارد ؟ از ابتدای ماجرای حوادث گذشته ، ما با چیزی مواجه نبودیم جز یک کارخانه تولید کننده شایعه و خبر با هدف برهم زدن هر نوع اتصال و اعتماد میان همه طرفین . یعنی اعتماد میان ملت / ملت و اعتماد میان ملت/ حاکمیت هدف اصلی اینها بود. یادتان هست که روزی نبود که مطلبی جدید شنیدیم و تعجب دود کردیم ! ؟ از روز اول ، من و شمای معتقد به اصول انقلاب ، هربار با شنیدن خزعبلی هولناک ، نگران و ناراحت ، به تحقیق افتاده و جوابها را یافتیم و منتشر کردیم و امروز حتی یک سئوال بدون جواب هم روی میز نیست و کارمان به جایی رسید که به بیل زدن گذشته نیز افتادیم و همین خود من هم کارم به بررسی فیلم هاله نور و جواب به هرچه ماجرا پیرامون آن مطرح شده بود هم رسید.

 

به شهادت همین وبلاگ و کامنت هایش ، جز فحش و گاهی تلاشهایی کمرنگ برای جوابگویی و مقداری هم عملیات روانی و فریب ترکیب شده با فحاشی چیزی از جریان سبز متعفن لجنی دریافت نشد. توجه مهمترین کادرهای رسانه های بیگانه به این وبلاگ جلب شد و بی.بی.سی فارسی بارها محتوای آن را در برنامه های خود –برای ایجاد بالانس – طرح کرد. مسئول بعضی بخشهایش را که کارمند سازمان سیا در رادیو فردا بوده یعنی سیاوش اردلان – که امروز می دانیم نام اصلی اش مهدی اردلان است – به پای این وبلاگ فرستاد و تا آنجا که کسی برایم گفت ، در برنامه پارازیت صدای آمریکا هم پاچه ای از وبلاگ من گزیده شد. اما نتیجه در نهایت چه بود ؟

 

بارها این حضرات را دعوت کردیم که حقیقتا اگر جوابی بر این ماجرا دارند طرح کنند. بارها به آنها گفتیم با این فحش خوردن و فحش آشامیدن و فحش نشخوار کردن چیزی (!) عایدشان نیست و از فشار این مطالب نمی توانند فرار کنند. چه آنکه امروز تقریبا می شود گفت فضای وبلاگ تقریبا در سیطره نیروی ارزشمدار قرار دارد و شبکه های اجتماعی هم از حضور قوی نیروی ارزشمدار متاثر است و یکی از دلائلی که من احساس نیازی برای حضور در فضای وب دو و شبکه های اجتماعی منتج از آن نمی بینم هم حضور عناصر ویژه ای مثل روح الله سیفیان برادر عزیزم است که ضرورت ویژه ای برای حضور من باقی نگذارده . هرچند که خود سیفیان اعتقاد دیگری دارد و بارها دعوت می کند .

 

اما چه در وب یک و چه در وب 2 ، ما چیزی از جوابگویی از اینان ندیدیم . البته دیدیم که حلقه های بسته ای شکل گرفته و اینان ، بجای پیش برد و امتداد شعاری که ابتدا در دوران خامی و ناپختگی سر می دادند و در آن دم از اطلاع رسانی و آزادی آگاهی حرف می زدند ،  امروز حلقه های بسته ی هم افزایی را شکل داده و حرفهایی کاملا بی سرو ته و بشکلی غیرقابل سنجس ، مسخره را بین خود صرفا با هدف بازسازی قدرت و هژمونی حسی و روحی و رسانه ای شان منتشر می کنند . به شکلی که دوستانی مانند سیفیان نیز از آنها بی خبر می مانند و بهتر بگویم به قصد تقویت روحیه خودشان و نه به نقد کشیدن ما ، منتشر می کنند. چرا که تجربه آنها نشان داده اگر مطلبی به سمع و بصر ما برسد در فرصت زمانی کوتاهی آن را حقیقت یابی و رمزگشایی می کنیم و آنگاه است که تمام خاصیت روانی این شبهه و دروغ جدید هم از دست می رود.

 

برای نمونه ، دو تا از این ها را می خواهم برایتان بگویم . بنظرم یکی را شنیده اید و دومی را فکر نمی کنم کمتر کسی شنیده باشد.

 

1- در مورد ماجرا موشک های جدید تولیدی ودجا ، با رمالی و توسل به دامان خدای منطقشان یعنی فوتوشاپ الاعظم ! ، خواستند اثبات کنند موشکی در کار نبوده است.

این جا چند تیپ جواب وجود دارد :

 

الف : خب اصلا شما فرض کنید هیچ موشکی در کار نیست. این جوری مشکل شما حل می شود ؟ یا اینکه فشار ترس از این موشک ها در جریان بیگانه اینقدر سنگین است که موج و تب و لرزش تا پشت کیبردهای شماها هم حس شده ؟

ب : اصلا چرا از ما می پرسید ؟ چکار به تصاویر رسانه های رسمی ایران دارید ؟ از تریبونهای رسمی سیاسی غربی بپرسید علت محکوم کردنهای پیاپی آنها چیست ؟ چه چیزی در دوربینهای دقیق ماهواره های نظامی و سنجش از دور آنها مشاهده شده که چنین واکنشی را می طلبد ؟

ج : دیگر اینجا می شود در نهایت نکته فنی را بگویم که شما فرق دود رنگین ناشی از اشتعال و جریان باد را نمی فمهید و البته از انطباق تصاویر هم چیزی نمی دانید که بفهمید دود ناشی از اشتعال سوخت موشک که بیرون از تاج اشتعال منتشر می شود ، نمی تواند آنهمه راه بیاید که پرچمی را که دهها متر آنسوتر قرارگرفته و متاثر از جریان عادی باد محیطی است را متاثر کند.

 

اینها را نمی شود پای چیزی گذاشت جز اینکه میدان دعوای شما باما ، پر از لنگه کفشهای لجلجت و سنگسری و عقده است و هیچ چیزی از منطق ایو وسط نیست. اصولا برای شما امروز چیزی جز یک ژست منطق باقی نمانده و جبه ی سخت و فولادین لجاجت و عقده در درون آن نیست که آن را حفظ کند.

 

2- بین خودشان ، بی سروصدا ، بطوری که من و شما نشنویم ، چو انداخته اند که تصویری که در ماجرای مناظره تاریخی دکتر احمدی نژاد و موسوی از سوی حاج محمود نشان داده شده است ، نه عکس روی مدارک تحصیلی ، بلکه عکس های عریان زهرا رهنورد است که مربوط به دوران جاهلیت فکری او در دوران طاغوت است.

الف : خب چرا این را پخش می کنند ؟ من فکر می کنم به ازای هر جوابی که ما به دروغها و عملیاتهای فریب اینها داده ایم ، در لایه های باقیمانده و بشدت چگالی اما محدود آنها چیزهای از این دست حماقت بار و البته کمی مهندسی شده پخش شده . والا چگونه می توانستند همین اندک لایه های معتقد را هم نگاه دارند ؟ ماجرا این است که باید فکری برای جواب دادن به جوابهای ما کنند. بیخود نیست که چنین می بافند.

 

ب : چرا این جوابها را به ما ، که عقلا و منطقا باید مخاطب اصلی اش باشیم نمی دهند ؟ چرا من و شما تا حالا که حالاست از این مورد و مواردی که حتما وجود دارد و حتما هم زیاد است ، بی خبر مانده ایم ؟ روشن است. گفتم . ماجرا به هدف انتشار این باصطلاح جوابها ربط دارد. این ها جواب نیست. فقط کپسولهای حفظ روحیه است. اینها فقط مواد مخدری برای دوپیگ روحی است. نه مطلبی برای جواب. این مطالب اصلا در عرصه گفتگو دوامی به اندازه حباب کف هم ندارند. اما برای خمار نگهداشتن جمع معتاد مرتبط ، بسیار موثر است.

 

ج : برویم به کالبد شکافی خود ماجرا. ازشان می پرسیم : دوربین که نشان داد احمدی نژاد چه چیزی را نشان می داد. شما چگونه چنین ادعایی می کنید ؟ می گویند نخیر. موقعی که احمدی نژاد حرف می زد ، دوربین رفت روی موسوی. در همان لحظه ! احمدی نژاد آن عکس را در آورده و نشان داده و نه ما دیدیم و نه شما.

دیدید چی شد ؟

به چیزی استناد می کنند که می گویند هیچ کس ندیده . پس چه کسی دیده ؟ می گویند آنهایی که در پشت صحنه حضور داشته اند !

اینها حافظه شان فقط به دروغهای دوستانشان وابسته است برای همین یادشان نیست بنده خداهای پشت صحنه که از هردوطرف در صحنه حاضر بودند اصلا به صحنه مستقیما دید نداشتند و فقط همان تصویری را می دیدند که روی آنتن می رفت و از طریق یک تلویزیون بزرگ ای سی دی در دید آنها قرار می گرفت ! مگه جلسه شو تلویزیونی بوده و مخاطبین در صحنه نشسته بودند ؟ !

جالب تر آنکه حضرات به این سئوال هم جواب نمی دهند که اولا چرا یکسال و اندی است ماست در دهانتان نگهداشته اید و تازه یادتان افتاده این را ببافید ؟ چرا دوستان رده N ام شما کف خیابان که توسط ستادهایتان هدایت می شدند چنین چیزی را مطرح نمی کردند ؟ مگر آقای X شما بمن نگفتی که ابوالفضل فاتح خودش این حرف را به تو گفته است ؟ بگو ببینم ابوالفضل فاتح چرا تا حالا ماست در دهانش مانده ؟ یعنی شماها اگر حرفی برای گفتن داشته باشید ، میلیونیوم ثانیه مکث می کنید ؟ !

بعد ، برای اثبات و رد شما را به کجا حواله می دهند ؟ می گویند برو فیلم دوربین احمدی نژاد را ببین ! چیزی که تقریبا محال است به دست کسی جز رئیس صداوسیما در اختیارانسانهای بیرون صداوسیما قرار بگیرد. یعنی حواله ات می دهند به چاله فضایی !! ماجرای یارو است که گفت من یک میلیون مو دارم میگی نه ؟ بیا بشمر ! تازه این باز از حواله و دایورتی که اینها تو را به آسمان دایورت می کنند بهتر است !

 

د : حالا ردیه ی دیگر را ببینید . حضرات فراموش کرده اند که زمانی که دکتر احمدی نژاد "بگم ؟ بگم ؟" های معروف خودش را می گفت ، میرحسین هم همانجا در جواب وقتی دوربین رویش بود ، با یک آرامشی می گفت : بگید . و بعد از اینکه دکتر سراغ مدارک تحصیلی آن خانم رفت و مشخص کرد خانم دکترایش از کارشناسی ارشدش هم بیشتر می لنگند و آقای میرحسین خان ، یک کردان تمام عیار البته کاملا عمدی ، نه مثل ماجرای کردان ، نامشخص و مبهم و احتمالا غیر عمدی ، در منزل دارد، کف به دهان آورد و لات شد و یقه جر داد و شروع به دفاع از مدرک تحصیلی زهرا خانمش کرد که البته کل ماجرای ادب و به و سیب و دولت را بر باد داده بود ! این هم از ارجاع به دوربین .

 

به دوستان خودم هم بگویم . آقای  X از شنیدن این جواب کاملا بهم ریخت و اعصابی برای خودش و اطرافیانش باقی نگذارد.

 

و اما کلام آخر.

 

بهرحال برای ما که روشن است که شما زیرخروارها "گیر" که بهتان داده ایم خفه شده اید. اما بنده های خدا. کسی با شماها دعوا ندارد. بروید یخه آنها را بگویید که مغز شما را انبار دروغهای بی شرمانه خود می کنند و وقتی هم دروغ بودن آن آشکار می شود هیچ کس را جوابگو نیستند. خودتان باید به فکر بیفتید. به ما ربطی ندارد. عمده ی هزینه از جیب شماها رفت. کتکش را شما خوردید. شماها زندانش را افتادید . شماها بازداشتش را کشیدید. شماها بروید یخه این رفقای سابقان را بگیرید که آخه این چه دروغهایی است که به شما می گویند ؟

 

البته خودتان هم بی تقصیر نیستید. چرا اینقدر ثانیه ای فکر نمی کنید ؟ چرا اینقدر اصل بر باور کردن است مگر آنکه خلافش ثابت شود ؟ من از لحظه ای که این ادعا را شنیدم تا زمانی که توانستم آن را حلاجی کنم ، یک دقیقه هم طول نکشید. البته خدا خواست . والا من کسی نیستم . اما مگر بین شماها کسی اندازه من هوش و حواس ندارد ؟ می دانم که هست. مشکل این است که در یک پیله ی حسی گرفتارید که نمی گذارد دست و پای عقلتان به حرکت در بیاید.

 

کمی فکر کنید .

همین.  


 
از بت بزرگ تا جفه سبز لجنی
ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٩   کلمات کلیدی:

چند روز پیش دوباره توفیق حضور در برنامه شب آفتابی را یافتم . یکی از میراثهای مثبت و عمیق فرهنگی دوران مسئولیت احمدی نژاد در شهرداری تهران که با مدیریت آقای حسنی در دوران مسئولیتش در فرهنگسرای پایداری ، در دل فضای معطر به عطر شهادت لشکر ٢٧ محمد رسول الله شکفت.

حقیقتا تازه معنای تعزیه را می فهمم . تعزیه نه این نمایش سطحی و خنک و بی مزه و تئاتربازی امروزی است که باب کرده اند و فقط بدرد دوربین بدست های مرفه و یا توریست ها و جاسوس های فرهنگی می خورد تامطمئن شوند ما دیگر از خودمان هیچ چیزی بجا نگذاشته ایم . تعزیه ، ‌یعنی عزاداری.

تعزیه در دوران ظهور خودش ، یک حرکت جدید بود در فرهنگ شیعه . یعنی به زبانی هرچه گویاتر ، روضه خوانی کردن و بازنمایش آنچه که رفته است بر شیعه و اسلام . روضه ای زنده. و براستی که شب آفتابی ، ‌تعزیه ای تمام عیار بود.

فریاد گریه ی زن و مرد به آسمان می رود. فریاااد. فریاد در گریه را شنیده ای ؟ نمی گویم چیزی را بلند بلند می گفتند. می گویم ندبه می کردند. گریه ی با صدای بلند ندبه است. و آنچه که مردم را به آشوب انداخت ، درب خانه ی بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها ، فرق شکافته ی مولای مقتدران مظلوم و ضربت اشقی الاشقیا ، تنهایی حسن بن علی علیه السلام حتی در خانه و شرحه شرحه شدن سینه برادر کوچکترش حسین ابن علی .

و اما در این میان ، چه چیز لذت بخش تر از صیحه ی شیطان از اعلام امامت و ولایت امیرالمومنین و وصی مظلوم و مقتدر پیامبر اسلام در روز غدیر و فرار او از صحنه از لابلای مردم ؟

واما اگر از این خاطره گویی بگذریم ، چیزی مرا عمیقا بفکر انداخت...

آیا بت پرستی عملی بی نهایت جاهلانه نیست‌؟

جهالت عمل پرستش بت ، بنا به مرور عمل ابراهیم علیه السلام ، در زمان خودش نیز آشکار بود. اما وقتی جاهلی به عملی متسلک می شود ، میزان جاهلانه بودن عمل خود را نمی فهمد و از درک زجر عاقلان در مقابل عمل خودش ناتوان است.

براستی ملتی که می دانستند بت قادر به راندن یک پشه نیست و اصولا بت چیزی نیست جز یک محصول صنعتی ، چگونه آن را می پرستیدند و آنچه که می خواستند از او تمنا می کردند ؟ بتی که از ابتدای صنعش تا لحظه ای که می پوسید و جایگزین لامز داشت نمی توانست حتی یک حاجت آنان را برآورده سازد. بتی که بی تمکین بودن اراده  - ی نداری ! - اش ، برای آن مردمان مانند حضور خورشید در آسمان صاف محرز بود. بتی که مشکلات و فقر و حاجت مردم مومن به او ، حجت ابطال او بود .

چگونه چنین ملتی ، بت می پرستیدند ؟و چگونه می توان به این ملت هوشیاری داد‌؟ ملتی که گوشها ، مغزها و دلهایشان از جنس بتی که می پرستیدند هم سنگین تر بود.

...

این راه را بگیر و با من بیا.

تا روزگاری سیاه ، که ببینی ، عده ای علیه الله ، نام خودش را بکار می برند. روزی دم از کشته شدن این و آن می زنند و فردایش - که چه عرض کنم ، بیش از یکسال بعد ! - می گویند رسما دروغ گفتیم . روزی دم از بی اهمیت بودن سرنوشت ملل مظلوم می زنند و برای آن خودرا جرررر می دهند و فردایش ابتدا منکر می شوند که کی بود کی بود ما نبودیم و پس فردایش می گویند بعضیا بودند که با ما بودند ولی مانبودیم و امروز که می گویند که جمله ی بدی گفتیم و نباید می گفتیم !

و تو ، از بت پرستان بیشتر تعجب می کنی یا اینها ؟ که اینها خودشان کسی را کشته نامیدند و بخاطرش به خیابان ریختند و البت که کتکش را هم نوش جان کردند و بعد هم به خانه ها خزیده و گفتند که دروغ گفتیم و با خود خندیدند !! از اینها بیشتر تعجب می کنی یا بت پرستان ، که اینها خود با پای خود به پای صندوق رای رفتند و رای دادند و بعد هم گفتند که تقلب شده و وقتی که یخه شان را گرفتند و کنج محبس انداختند ،‌دور هم گعده کرده و گفتند کدوم تقلب بابا. مو خودوم مودونوم تقلب نشده ! ؟

می گویند کسی در مهمانخانه ای نشسته بود که کسی از در وارد شد و فریاد زد اصغر کیه ؟ او گفت : منم . آن فرد به سر او ریخت و تا جان در بدن داشت او را کوفت. بعد که ضارب خسته و کوفته او را رها کرد ، دیگران از او پرسیدند : تو که اصغر نیستی. برای چه گفتی من اصغرم ؟ و او نیمه جان و خونین ، گفت : آقا ! گولش دادم آقا!

و این وسط ، کسانی که به ادعای دفاع از حقوق مردم ایران ، به جنگ غزه و لبنان رفتند، مقابل دوربین استعمارگران همیشگی ، عروسکان تئاتر یغمای منافع ملت ایران شدند و تا توانستند حماقت سوداکردند و آشامیدند !

...

وباز هم می پرسی ، آیا بازهم طرفداران جریان فتنه ،‌نخواهند فهمید که آلت دست بوده اند‌؟ و من به تو می گویم ، به سنت تاریخ نگاه کن تا پاسخت را بیابی.

...

شب آفتابی ، ‌ایمان مومن را می افزاید و آدم مردد را نیز به راه می آورد.

دست هرآنکس را که می شناسید بگیرید و به شب آفتابی بیاورید.


 
 
 
تبلیغ ویـژه