الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

من و کوروش و پلاک ۱۱۷
ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ آذر ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:
مطلبی از کوچه مدرسه حجتیه در خصوص کوروش علیایی و جوی که در همه گیر کردن او براه افتاده بدون اینکه بدانیم .
 
در دامنه‌ای از درخت‌های بلوط

 

و تو اگر مدار حرکت‌ات هودر باشد و دسترسی – لینک – های او و اذناب‌اش، طبیعی است که عکس شهیدی را در شبکه نیابی و حکم بر نبودشان کنی، و بنشینی و سطرهایی در لجن‌مال کردن بسیجی‌ها بنویسی، تا زباله‌ای مثل درخشان بنشیند و نم‌نم عرق بخورد و به آن دسترسی بدهد و زیرش بنویسد:" حزب‌الهی‌ها حتی قهرمان ملی‌ای هم از زمان جنگ برای این مملکت باقی نگذاشتند. همه چیز را مصادره کرده‌اند."

 

و تفاوت عمده‌ی توحید با مدرنیته آن است که، در آن اولی همه چیز دانستنی نیستند و چیزهایی هستند که بودنی‌اند. و ساده‌اش این می‌شود که مرتبه‌ و درک آدم‌ها را اطلاعات‌شان تعیین نمی‌کند، و فرای آن وجودی لازم است و اگر نه با کلی اطلاعات از ستاره‌هایی چون همت و بروجردی و باقری و باکری و گرد، از ادراک‌شان عاجزی و علیه‌شان قلم برمی‌داری و حکم به مرگ تفکر بسیجی می‌کنی، تا ستاره‌ناباوری معاصرت موجه بنماید.

 

و این چند روز که ننگاشتم به کردستان رفته بودم؛ در هم‌راهی با چهارصد و اندی دانش‌جو که به مریوان می‌رفتند، برای یادآوری طولانی‌مدت‌ترین گروگان‌گیری و اسارت یک دانش‌جوی دیگر؛ احمد متوسلیان. که ام‌سال بیست و سه‌سال از آخرین عملیات‌اش با "همت" در کوه‌های کردستان می‌گذرد و ام‌سال بیست‌ و دو سال از اسارت‌اش در دست صهیونیست‌ها می‌گذرد.

 

و آن‌قدر سرد بود که نمی‌شد بر نیم‌کت‌های فلزی آن اردوگاه نشست و همه ایستاده شام خوردند، و جواد و موسی و هادی و ابوطالب، هم‌آن انتهای راه‌رو روی زمین، زیر پتوهاشان مچاله‌ شده‌ بودند، تا به اندازه‌ی چهار تخت هم که شده جا برای سایرین در اتاق‌ها باز بشود. و موسی حاضر نشد که نمازشب‌اش را با تیمم بخواند و رفت و وضو گرفت، و داشت گریه‌اش می‌گرفت، وقتی خواب‌اش برد و باید باز می‌رفت و باز وضو می‌گرفت.

 

و زیر ارتفاع " تته" - که زمان عملیات 9 متر برف روی‌اش بود - همه بودند، یاران و نیروهای قدیمی حاج‌احمد، روحانی بیست و چند ساله‌ی کاروان با عمامه‌ای سفید و بادگیری سبز، خانم‌های با مانتوهای بالای زانو و کلاه بافتنی، آقایانی با ریشی انبوه و پنهان در چفیه‌پیچی که تنها چشم‌هاشان از میان آن دیده می‌شد،‌ بچه‌هایی با پوتین و شلوار سپاه گترشده، که اگر این‌گونه نبود تفکر بسیجی را زنده و پویا نمی‌دیدم.

 

دکتر فراهانی " سه‌راه حزب‌الله" را نشان‌مان داد و گفت که پدرم این‌جا شهید شد و بهرام، که کرد بود و معتاد و بچه‌های سپاه مریوان او را گرفتند و اذیت‌اش کردند تا ترک کند، و ترک کرد و پاسدار شد. و ساعتی بعد در دهانه‌ی تنگه‌ی دزلی و در دامنه‌ای از درخت‌های بلوط، محل شهادت برادرش را نشان‌مان دادند.

 

آن ظهر در" دزلی" موسی میلی به نهار نداشت. و راه افتاد و تا انتهای روستا رفت و به همه‌ی عابرها و کودکان سر راه‌اش سلام می‌کرد و آن انتها، سر پیچ دیگر می‌شد لرزش بغض‌آلود شانه‌هایش را دید و من‌ که می‌دانستم برای چه اشک می‌ریزد.

 

پایین "تپه‌ی شهدا" بچه‌ها برف‌بازی می‌کردند و مسئول کاروان حرص می‌خورد. و لختی بعد می‌توانستی خانم‌هایی را بر سینه‌کش ارتفاع بینی که روی برف‌ها دو زانو نشسته‌اند و اشک می‌ریزند و خیره به قوچ‌سلطان نگاه می‌کنند و حسرت زمانی را می‌خورند که بچه‌های سپاه مریوان و حاج‌احمد از آن به سوی جاده سرازیر شوند.

 

و کسی می‌گفت در لحظات سخت حمله، دستواره گوگوش می‌خواند تا به بچه‌ها روحیه بدهد و آن ‌دیگری از پانسمان قاطرهای سپاه می‌گفت و متلک‌هایی که آن میان به چراغی و ممقانی تُرک‌زبان حواله می‌شد، و یادم آمد که سال‌هایی بعد، بعد از شهادت ممقانی،‌ دستواره مثل یک مستجاب‌الدعوه خم‌پاره‌ی شهادت‌اش را از خدا گرفت و چراغی هم لختی بعد برای همیشه به آن‌ها ملحق شد.

 

متوسلیان با نارنجک بال‌گرد اختصاصی فرماندار را برای مجروحان نگاه داشت، یکی از مسئولین مریوان هر روز به سپاه می‌آمد تا متوسلیان به خیانتی که از او سرزده بود به او کشیده بزند، بچه‌های سپاه زن آن کوموله را با قاطر و آمبولانس از میان کمین‌های ایشان به پاوه رساندند تا فرزندش را به دنیا بیاورند و بروجردی که شهید شد حتی ضدانقلاب‌های زندانی در سنندج هم می‌گریستند.

 

ماموستا فاتحی جان‌باز است و هزار و چندصد شهید را در کردستان تفحص کرده، اما برخی از خانم‌ها حوصله‌ی تحلیل‌های او در آن هوای سرد را نداشتند و به ماشین بازگشتند. سردار که منطقه را توجیه می‌کرد موسی هی‌سرک می‌کشید و نت برمی‌داشت، و آن دیگری به دنبال بلوط از دامنه بالا می‌رفت و یکی بلند گفت: "آهای سنجاب" و داشت دنبال نام آن سنجاب کارتونی می‌گشت که موسی سرش را از روی نقشه‌ی منطقه به سوی او بلند کرد؛ "اخوی اسم‌اش بنر بود". "آها،‌ آهای بنر"

 

اشکال کورش این است که هنوز درنیافته – یا از این درک افتاده – که اگر جنگ و بسیج مکان رشد آدم‌ها در میان تضادها و نقص‌هاشان نبود که این مجموعه این‌قدر متعالی نبود. بسیج نه آن‌زمان و نه این زمان مجموعه‌ای از آدم‌های معصوم نبود،‌ اما تفاوت‌اش با شهر هجرت آن آدم‌ها در تعالی به حقیقت بود. و به قول مرتضای آوینی لازمه‌ی درک این داستان خطاپوش بودن است و اگر نه تو در درک داستان جنگ و عالم عاجزی با حقیقت آن نسبتی نمی‌یابی.

 

و اگر در اتوبوس ما تنها آن بنده‌خدای عقبی برای نماز نیامد، در گردان‌های ما بسیار بیش از این از این دست آدم‌ها یافت می‌شدند، و ماه‌هایی بعد چند روز مانده به عملیات خیلی از هم‌آن بی‌نمازهای گردان،‌ نافله‌های باصفایی می‌خواندند، و این روزها برخی از آدم‌هایی که زمانی برای شهدا قلم زده‌اند یا فیلم‌ساخته‌اند،‌ از جریان آن‌ها روی‌برتافته‌اند، و حدیث‌های بی‌سند نقل می‌کنند و به انقلاب خرده می‌گیرند و بسیجی‌ها را شماتت می‌کنند و منورالفکری را برگزیده‌اند.

 

و به ذهن‌ام می‌رسید که اگر آن بنده‌ی خدا اهل نماز می‌بود و دل‌اش را به شهداء می‌داد،‌ این‌‌قدر درگیر تردید در جنگ نبود و آن‌قدر در طول اردو نق نمی‌زد، و او هم می‌توانست در بادگیر روحانی کاروان گلوله‌ی برف بریزد، و او هم می‌توانست با بچه‌های کرد آن مدرسه‌ی شبانه‌روزی تا نیمه‌شب گرم بگیرد، و او هم می‌توانست شریک‌ زندگی‌اش را در آن اتوبوس‌های انتهایی بیابد و از شرم دم بر نیارد، و او هم می‌توانست به آدم‌هایی عشق بورزد که در مسجدشان مُهردان نداشتند و باید دربه در دنبال یک تکه سنگ صاف می‌گشتی، و او هم می‌توانست خطاپوش باشد.

 

کوه‌های کردستان و تپه‌ماهورهای فتح‌المبین و باتلاق‌های خیبر و آب‌گرفتگی‌های شرق بصره و تخت‌های بیمارستان ساسان و خیابان‌های شهر و کلاس‌های دانش‌گاه، همه عرصات تجلی انسان کامل بوده‌اند، آدم‌هایی که ذاتا از جلوه‌فروشی و نمایان‌گری گریزان‌اند، و این‌گونه خیلی‌ها فکر می‌کنند نیستند،‌ یا منقرض شده‌اند، یا مصادره شده‌اند،‌ و آن‌ها حق دارند که به راه‌شان پشت کنند و وارثان‌شان را هرگونه که دل‌شان می‌خواهد و هوای‌شان اقتضا داشت تصویر کنند، و دزد بخوانندشان، و دل‌شان را خوش کنند به این‌که آسمان تمام شد.

 

 و بسیاری را دیده‌ام که در کردستان یا غرب یا جنوب از کورش و داریوش و مهرداد بودن خویش دست شستند، تا بر سنگ مزارشان احمد باشند یا حسین یا مهدی یا جواد. و پر از حسی غریب می‌شوم آن زمانی که کورشی را می‌بینم که از کردستان و غرب و جنوب و کورش و داریوش و مهرداد و مزار و احمد و حسین و مهدی و جواد عبور کرد، و کماکان در کورش بودن‌اش باقی ماند ...


 
 
 
تبلیغ ویـژه