الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

حسودی ام شد...
ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩۱   کلمات کلیدی:

رضای مهربان ، در مثل آب نوشت :

امروز 15تیر 91 نه! نه! ... 15 شعبان 1433، حادثه ای فراموش نشدنی برایم داشت. صحنه ای به ظاهر کودکانه و با نمک، اما به باطن ...

حوالی ساعت 4 بعد از ظهر، از منزل یکی از دوستان به سمت خانه حرکت کردم و بعد از طی یکی دو کوچه صحنه ای جالب دیدم، دو سه لیوان یکبار مصرف مچاله شده روی زمین، یک میز نهایتاً  70*50 ویک فلاسک و یک سینی و چند  لیوان یکبار مصرف داخلش و سه پسر بچه 9-8 ساله.
گذشتم.. ایستادم.. برگشتم!.. ساعت و دماسنج ماشین را نگاهی کردم  ، pm 04:13  43oC و نگاهی به چهره معصوم این سه مرد قرمز و خیس و نگاهشان و ذوقشان و هول شدنشان برای ریختن شربت و دادن دست من ... دو جور شربت داشتند قرمز و نارنجی! و نفر سوم برایم شکلات آورد. اگر تا آن لحظه عرق و سرخی چهره شان برایم عادی بود، شکلات را که در دست گرفتم دلم یک جورهایی شد.. شکلات آبِ آب بود... لبخندی برای کودکانه بودن انتخاب وقت و محل ایستگاه صلواتی (وسط ظهر؟ زیر آفتاب؟) و در دل ترحمی برای دنیای قشنگان..

خب! من آدم بزرگ بودنم که نباید یادم برود؟ پس میگویم: آخه اینجا این ساعت هلاک میشید که! تازه مشتری هم...

میترسم بقیه جمله را بگویم.. مشتری دارد.. خوبش را هم دارد.. بهترینش را..

و پسر بچه میگوید: اشکال نداره آقا..

وبقیه اش را نمیگوید.. و چه خوب که نمیگوید!.. که بیش از این شرمم ندهد..

تشکری تا آنجا که میتوانم پرانرژی ازشان میکنم و حرکت میکنم..

 

در راه نمیدانم به حال کودکان بخندم... یا به حال خودم!.. برایشان دلم بسوزد... یا برای خودم!..

میرسم منزل و قصه را برای مادرم تعریف میکنم و لبخندش را میبینم و.. آخِی..

و شکلات ها را که در دستش میگذارم چشمان پُرش را میبینم و لبخندی که حالا حالت دار شده.. و کاش اصلا از سادگیشان و اصلاتر از کل ماجرا چیزی نگفته بودم که مادر بخواهد در پاسخ بگوید : مگه خودتو یادت رفته؟.. و من از برج آدم بزرگی پرت شوم پایین و یادم بیاید که ثواب چقدر برایم مهم بود روزگاری که گناهی نداشتم که ثواب بخواهد پاکش کند.. والان که غرق در گناهم.. نه! چه دارم میبافم؟؟ اصلا آنروزگار دنبال ثواب نبودیم!.. چه بود دلیل دیوانگی ما؟ و کجا رفته آن دلیل امروز؟ اصلا دلیل رفته یا من؟ من کجا رفته ام؟ چه دارم میتنم به دور خودم از جنس روزمرگی های به اصطلاح مهم؟ کجای دانشگاه و کار و سیاست و این شُلقلمکار جایی خالیست برای.. برای که؟ امام؟ کی هست حالا اینی که میگی؟..

بگذریم..

خواست حسودی ام بشود به آن سه مرد.. حسودی ام شد به کودکی خودم که هیچ! نگران آن سه هم شدم.. که خدا کند که همینجور بمانند.. یا لااقل شبیه به اینجور.. حیفند طفلکی ها..


 
 
 
تبلیغ ویـژه