الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

... سبب خير شود ، اگر خدا خواهد .
ساعت ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٥ دی ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

بسم الله  .

قبلا به درخشان تذکر داده بودم که خود کرده اش را تدبير نيست. قبلا به دوستانش هم که در صفحه من می آمدند،  تذکر داده بودم که او خودش بايد فکری برای خودش بکند. دست وپا زدن آنها چيزی را عوض نمی کند...

تقريبا از زمانی که او يکسالـه شدن صفحه من را با بوق و کرنا و دهل و ساز و البته وبلاگ ، به اطلاع دنيای سايبر رسانيده ، تقريبا می شود گفت هينت اين صفحه چند برابر شده است. نمی داند که ديگر ، آن حس و حال سابق در دنيای کامنت و وبلاگ نويسی سکولار وجود ندارد که با کمک آن بر اساس دلائل عنوان نشده بتوان به کسی حمله ای کرد . خودش ، آنموقع که هنوز لينک من و مرتضی و ما و کوچه مدرسه حجتيه و شايد چند وبلاگ مذهبی ولايتمدار ديگر را در صفحه اش نگذاشته بود گفت که ::وبلاگ فارسی بی محتوا شده يا آنها که من می خوانم ؟ :: از کل هينتی که تقريبا بدليل اين ارائه لينک ، به مجموعه هينت من اضافه شده ، فقط ۱ کامنت قبيح ، ۱ کامنت تقريبا مودبانه شبه توهينی و يک کامنت توهين مباحثه ای برای من نوشته شد و پاک کردن آن ۱ کامنت توهين وار قبيح هم با وجود سرور پنچر پرشين بلاگ ،‌ کسری از ثانيه زمان گرفت.

ولی چند چيز نصيب جريان ارزشگرا شد . چيزهايی هم ثايت شد . چيزهايی را هم حدس می زنم :

۱- آن بنده هايی از بندگان خدا که فکر می کردند صفحه ای نيست که بتواند با آنها به مباحثات چالشی وارد شود دانستند که تمام ادعای او مبنی بر اينکه بايد وارد مذاکره  ومباحثه با طرفهای مقابل شويم جز طبل توخالـی کوبيدن چيزی ديگر نيست. الان چند وقت است که من او را به مباحثه کامنتی يا پستی طلبيده ام ؟‌ چرا کامنت های من را در صفحه خودش پاک می کند ؟ چطور زمانيکه زيتون شروع به مباحثه با من کرد بازهم ادعای حمايت خود از مباحثه را مطرح کرد و جديدا هم همينطور ، اما چرا از مباحثه با من که تقريبا ششماهی است محکم او را به مباحثه طلبيده ام بشدت فراری است؟‌
حتی اجازه نمی دهد کامنت های من در وبلاگش را ديگران بخوانند .

۲- بالاخره اينهايی هم که فکر می کردند حزب اللهی بدون دليل ، می خوردشان ، می بينند که الحمدلله خصوصا پس از دوم خرداد !! -:)) - بچه حزب اللهی خيلی قشنگ از مواضع خود دفاع می کند و تازه طرف مقابل را هم به چالش می طلبد و جاهايی وجود دارد که به محض آنکه حس کردند ادعای فکر يا انديشه دارند می توانند بروند و خودشان را امتحان کنند. اگر شد هم که مثل تمام کسانی که به اين وبلاگ آمدند و مدتی کامنت نوشتند و تاب نياوردند ، بيايند و کامنت بنويسند .

۳- می دانم کار به کجا می کشد . تلويزيون المنـار در فرانسه مدتی مهد ليبـراليزم سانسور شد. چی فکر می کنيد ؟ اندکی صبر .  وبلاگ من را آمريکا و کانادا با مشاروه حسين درخشان سانسور خواهند کرد.

۴- بارها به دوستان حسين درخشان گفته ام او را تهييج کنند با من مباحثه کند. اما نمی دانم احتمالا نمی توانند. يا اينکه مثل ماجرای حاج حسين شريعتمداری ،‌او را توصيه خواهند کرد که از ژرداختن به موضوع خودداری کند. گفتم که . در دفترچه های هدايت سازمانی منافقين خلق هم ضمن اينکه اسم حزب اللهی را راستی گذاشته اند گفته اند که از بحص کردن با راستی ها بپرهيزيد. فقط يک مشکل می ماند. آنهم تعارض حاصله ، بين ادعا و عمل است. اين حسين درخشانی که می گويد : 
هر جور شده با مخافانمان و حتی دشمنانمان وارد گفتگو شویم و صورت به صورت با آنها حرف بزنیم پس چرا ، پس چرا ، پس چرا نمی آيد و با من وارد گفتگو نمی شود و صورت به صورت حرف می زند ؟‌

احمد کسروی اينترنت ! شاگرد اينترنتی نواب صفوی تو را به مباحثه می طلبد . کجايی ؟

احمد کسروی گروهکی کتک کار و بزن و بهادر هميشه دور و برش داشت. وقتی شهيد نواب صفوی در مباحثات متعدد او را به زير کشيد ، آخر او را تهديد به شهادت کردند. حالا چه کسی مانده ؟ نواب مانده و کسروی رفته . اينجا آدم تازه می فهمد آوينی چه گفت آنزمان که می گفت : شهدا مانده اند و زمان ما را با خود برده است.

بد نيست گوشه ای از مباحثه نواب با کسروی را برايتان بگويم .

می دانيد که . کسروی جشن کتابسوزی را اختراع کرد. آنها که اهل مطالعه اند می دانند اين جشن کتابسوزی ريشه چه چيزی در بدعتهای معاصر ماست. بگذريم . او با کتاب خواندن، مزار ساختن برای اموات و ... مثلا حتی بدلائل قرآنی،‌ مخالفت می کرد. يک بار در ميان مباحثه ، کسروی بشدت دچار تنگی قافيه شد و خواست تا حیله ای بکار بندد . او پيش خود می گفت که نواب احتمالا تمام قرآن را حفظ نيست. رو به شهيد نواب صفوی کرده و گفت : مگر قرآن نمی فرمايد : ولاتکرموا امواتکم ؟ شهيد نواب صفوی هميشه قرآن جيبی کوچکی همراه خود داشت. قرآن را از جيب در آورده و روبروی کسوری گذاشت و گفت : آيه ای را که گفتی نشانم بده ! آنجا بود که کسروی نواب را تهديد به شهادت کرد.


 
 
 
تبلیغ ویـژه