الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

ولش کنيد ، مگر نمی بينيد ؟
ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۳   کلمات کلیدی:

بسم الله .

 

...حسين ، خيلی بی تکلف ، نشست جلوی او و پرسيد : آقاجان ، اگر من به دست تو اسير می شدم ، با من چه می کردی ؟ شانه ای بالا انداخت و گفت : می بردمت تحويل فرمانده‌مان می دادم بيست هزارتومان جايزه می گرفتم . حسين که به زحمت ، سعی می کرد جلوی خنده اش را بگيرد ، اين بار پرسيد : فرمانـده شما با من چه می کرد ؟ جواب داد : تو را می کشت ! .

حسين ، اين بار خيلی جدی ، پرسيد : حالا فکر می کنی ما با تو چکار می کنيم ؟
مرد ، نگاهی مأيوسانه بما انداخت و گفت : حتمـا مرا می کشيد. شايد هم ، به زندان بياندزيد .

حسين سر چرخاند طرف دو تا از بچه ها و گفت : بريد مقداری آذوقه، روغن وبرنج بريزيد توی گونی، بياريد اينجا !

آن دو نفر ، با آنکه متعجب شده بودند ، رفتند دنبال اجرای دستور حسين . بعد ، حسين سر چرخاند طرف مرد و گفت : اشتباه کردی . من تو رو آزاد می کنم . آزادی که بری ! .
گونی پر از آذوغه را که آوردند ، آن را برداشت و گذاشت روی دوش او و با دست ، راه خروجی قرارگاه محور را نشانش داد. مرد اسير ، گونی بر دوش و ناباور ، آرام آرام از قرارگاه بيرون رفت . او که رفت ، ريختيم روی سر حسين به اعتراض . گفتيم : ولش کردی بره ؟! گفت : اين رو که می بينين ، از روی فقر ونداريه که با ما می جنگند من اين کار رو کردم ، شايد اين بنده خدا برگرده به آغوش اسلام .

روز بعد ، در کمال تعجب ديديم ، اسيری را که حسين آزادش کرده بود ، همراه ۲۰ نفر ديگر از رفقای مسلح‌اش ، آمده اند جلوی قـرارگاه . پرسيديم : چکار داريد ؟

همگی گفتند : آمده‌ايم خودمان را به ::کاک حسين :: تسلـيم کنيم !

برگرفته از کتـاب ::پـرواز پروانـه ها::


 
 
 
تبلیغ ویـژه