الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

دست پر !
ساعت ۱:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٧ فروردین ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

بسم الله.

امين از مسافرت جهادی دلوار با دست پر برگشته . اين هم سوغاتی من !

مسافرت جهادی ۸۴ - دلوار
 

نوروزهای زيادی را بوشهر بوديم. تا جايی که من يادمه مدرسه که بوديم مسافرت سال ۷۶ بندر ريگ بود. ۷۷ خورموج. ۷۸ کاکی. ۷۹ جم. ۸۱ مدرسه شبانکاره بود و ما رفتيم باغان. امسال هم بعد از دو سال دوری از بوشهر رفتيم دلوار و سری زديم به روستاهای محمد عامري، باشی، بربو، بوجيکدان، گرگور، زيراهک و بريکان.

جای همه ی دوستانی که نبودند حسابی خالی بود.

امسال نهمين سالی بود که سالمون تو مناطق محروم کشور تحويل شد؛ و هر سالی که با کميته امداد کار می کنيم مسافرت برای من يه مزه‌ی ديگه‌ای داره. بيشتر خوش ميگذره. حس بهتری دارم. مخصوصا وقتی که پشت وانت‌های نيسان خشک و سرسخت کميته امداد تو جاده و بيابون می‌ريم تا به روستايی با چند خانوار جمعيت برسيم، يا وقتی مسوولين کميته امداد رو می‌بينم که وسط تعطيلات نوروز به جای اينکه با خانواده برن مسافرت، ميان و همپای ما و بيشتر از ما کار می‌کنن حس می‌کنم تنها نيستيم.

کميته امداد تنها اداره ایه که اتاق رييس کميته امداد طبقه آخر نيست! رييس کميته امداد بوشهر هم تنها مديريه که تصويرش تو ذهن من يه مرديه که سر ديگ وايساده داره برامون غذا می‌کشه. گفتنی زياده. اما کميته امداد يه چيز ديگه‌اس.

مردم اونجا زندگی‌شون خيلی ساده‌تر از ماست. راحت‌تر زندگی می‌کنن. شايد ظاهرش مجلل نباشه، اما راضی هستن از زندگی‌شون. بعضی‌ها هم وضع خوبی ندارن و به اميد کمک‌های کميته امداد هستن. هر چند که اين کمک‌ها خيلی زياد نيست. البته يک سال هست که مجلس تصويب کرده که اين کمک‌ها بيشتر بشه اما هنوز که خبری نشده. بگذريم.

اين پسر تو منطقه‌ی خودشون يه آقازاده اس. پسر رييس کميته امداد. اما نه اين پسر از اون آقازاده هاس نه پدرش آقايی می‌کنه. کارکنان کميته امداد رو همه‌ی روستايی‌ها می‌شناسن. از بس که اين مرد‌ها به فکر مردم هستن و هميشه به خانواده‌های نيازمند سر می‌زنن. کارشون البته اين نيست. کارشون اينه که ماه به ماه يه مبلغی حدود بيست يا سی هزار تومان بريزن به حسابشون. اما همين سر زدن‌ها هم کلی دلگرميه برای مردم. اين آقا سعيد ويسی هم يکی از همين مردمه. شغل پدرش باعث نشده از مردم جدا بشه. آقا سعيد با ما ميومد روستا ها و زبون محلی بچه‌ها رو به شهری ترجمه می‌کرد تا ما بهتر بفهميم. امسال اولين سالی بود که با خودمون مترجم داشتيم!

چيزی که خيلی تو اين مسافرت جالب بود اين بود که تمام روستاهايی که می رفتيم راه اسفالت داشت و آب لوله‌کشی و برق و تلفن. مدرسه‌های ابتدايی هم توی روستاها بود و مقاطع بعدی هم توی شهرها. خب خود مردم خيلی دنبال درس نيستن. يه نکته‌ی ديگه هم اينکه تو دورافتاده ترين روستا هم دانش‌آموزان شير پاکتی شَما می‌خوردن. اين هم عکس آقا امرالله که کلی راجع به ماهيگيری برامون توضيح داد. بچه‌های ساحل خليج هميشه فارس هم دنيای قشنگی دارن

ديگه حسابی پرحرفی کردم. کلی عکس از مسافرت هست که اينجا جاش نيست. اگه شد بعد بيشتر صحبت می کنيم.

امين - راز نهفته

 


 
 
 
تبلیغ ویـژه