الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

خيلی وقاحت می خواهد. از نوع سنگ پای يک شهرستانی در ايران !
ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

بسم الله

وقتی طرف با وقاحت هرچه تمامتر آمده يک موضوعی را که از نظر من بسيار هم بی اهميت و بی ارزش بوده صاف مالی می کند مرا مجبور می کند حاليش کنم که من حرف نمی زنم ولو به کنايه ، مگر آنکه مطمئن شوم !

اين هم دلايلم ! سنگ پــــــــــا !
روی شما ها که کم نمی شود !

الف - مطالب وبلاگش :

حسين درخشان نوشته :

خب، دیگر وقتش رسیده که بگویم من از دو هفته‌ی پیش تا دو روز پیش در تهران بودم. ولی برای اینکه دردسری از طرف *اطلاعات موازی و دادگستری * برایم پیش نیاید در وبلاگ فارسی‌ام هیچ درباره‌اش ننوشتم و از همه هم خواستم که چیزی درباره‌اش ننویسند. (البته دو سه نفر با بدجنسی نزدیک بود کار دستم بدهند.) ولی حالا دیگر اشکالی ندارد اگر کسی فحشی چیزی خواست بدهد با خیال راحت بدهد.

البته بگویم که قرار بود فقط یک هفته بمانم و صبح یکشنبه که می‌شد پس فردای رای‌گیری دور اول تهران را ترک کنم. ولی در فرودگاه توسط وزارت اطلاعات از ترک تهران بازداشته شدم و چند روز بعد هم *در محل وزارت اطلاعات بطور رسمی ولی محترمانه و دوستانه *بازجویی اساسی شدم.

ناگفته نگذارم که شانس آوردم کسی که *مسوول پرونده‌ی من بود حداقل می‌دانست وبلاگ چیست و مثل آدم‌های مرتضوی که فرق وبلاگ را با تره فرنگی نمی‌دانند نبود.* (اگر نبود چیزهایی که بچه‌های بینوا در هنگام خوردن سیلی و لگد از* اطلاعات موازی *به آنها یاد داده بودند، مرتضوی و دوستانش هنوز هم فکر می‌کردند اینترنت و ایمیل و وبلاگ لوازم آرایش زنانه هستند.)

ولی چشمتان روز بد نبیند،‌ از کلی نوشته‌های فارسی‌ام پرینت گرفته بود و با جزییات کامل از روز اول وبلاگم را دنبال کرده بود و تقریبا همه چیز را هم می‌دانست. *خیلی روزهای ترسناکی بود، * ‌بخصوص که من تا لحظه‌ای که هواپیما بلند شد هرلحظه نگران بودم که گیر آدم‌های دادگستری و اطلاعات موازی بیفتم.

اینجا بود که *وافعا فهمیدم که اگر خاتمی یک کار درست در این هشت سال کرده باشد، اصلاحات اساسی در وزارت اطلاعات بود.* وگرنه من واقعا الان معلوم نبود کجا بودم. هرچند که *با ورود احمدی‌نژاد احتمالش زیاد است که وزارت اطلاعات به دست تندروهای بی‌سواد بیفتد.*

حالا بعدا بیشتر درباره‌ی مشاهداتم از ایران بعد از سه سال دوری خواهم نوشت. هرچند که بیشتر وقتم را با بچه‌های روزنامه‌نگار/وبلاگ‌دار و ستاد معین گذراندم. ولی کلی ویدیو و عکس گرفتم که به زودی تنظیمشان می‌کنم و می‌گذارم یک جا تا ببینیدشان. تجربه‌ی خیلی خوبی بود. امیدوارم بتوانم تکرارش کنم.

در ضمن، *اگر برایتان سوال است که چرا بلایی که سر سیگارچی یا نسب‌‌عبدالهی و بقیه آمد سر من نیامده باید از شما تشکر کنم. لابد خیلی خوشحال می‌شدید اگر آش و لاشم می‌کردند و ضد جن و انس ازم اعتراف می‌گرفتند. *

>> اولا که من الکی یک هفته قبل از انتخابات به ایران نرفتم. می‌دانستم که کمترین خطر را دارد و حدسم هم درست بود. دوم اینکه هدفم این بود که بتوانم بی‌دردسر از ایران خارج شوم، نه اینکه الکی شلوغ و جنجال کنم تا مشهور شوم و اسمم برود در چهار تا گزارش و روزنامه تا بتوانم بر اساسش از اروپا پناهندگی بگیرم. من هم پاسپورت کانادایی دارم و هم به اندازه‌ی کافی اسمم این طرف و آن طرف هست. سوم اینکه در وبلاگ انگلیسی‌ام قبل از اینکه بروم همه چیز را توضیح داده بودم و تمام اقدامات پیشگیرانه‌ی لازم را هم کرده بودم. بعدش هم کلی از تهران در آن چیز نوشتم.

خلاصه اینکه برای این سفر چند ماه فکر و برنامه‌ریزی کرده‌بودم و خوشحالم که *همه چیز خیلی خبوب پیش رفت و صحیح و سالم برگشتم.* (فکر کردید آن دروغ سیزده برای چه بود؟)

امیدوارم حالا که *رهبر انقلاب *همه‌ی قدرت سیاسی و نظامی کشور را به دست گرفته است کمتر نگران نوشته‌ها و آمدن و رفتن *چهارتا آدم یک لا قبا و بی‌خطر مثل من* باشد و حقوق اولیه‌مان را از ما دریغ نکند.

و آخرش هم يک فحش به آقای معين داده بود که حذف کردم .

و ب :  حدود ده جايی که آدرس داده بودند که آهای هوار حسين درخشان تهرانه ! آنهم نه يواشکی بلکه بعضا با تيراز حدود ده بيست هزار نسخه ! ، نشان می دهند که حسين بدجوری بقول يک کامنت گذار در صفحه اش ، خودی بچه های وزارت از کار در آمده !

ببينيد :

- لفظ اطلاعات موازی ، توسط چه نهادی و چه بخشی از نهادهای کشور ، دائم تکرار می شد؟ وزارت اطلاعات ؟ دولت ؟ عجب ! چشم بسته زير آبی رفته ايد .

- درخشان در مورد مرتضوی از لفظ دادگستری استفاده ميکرد يا دادستانی ؟ اين ديگر خيلی بی حواسی میخواست .

- از نظر درخشان ، بازجويی از او چه شرايطی داشته ؟ فقط رسمی ؟ فقط در محل وزارت اطلاعات ؟ فقط محترمانه ؟ فقط دوستانه ؟ عجب چاپـلوسی غلاض و شدادی ! - راستی نمی دانستم وزارت اطلاعات متهمان ممنوع الخروجش را در محل ستاد وزارت اطلاعات بازجويی می کند ! احتمالا تو اتاق خود حاج آقا يونسی !!!

- لفظ مسئول پرونده چيز جديد و جالبی بود که ازوقتی بقول خودش از وزارت بيرون آمده خوب ياد گرفته . آيا به متهم می گويند : من مسئول پرونده ات هستم ؟ يا اينکه از موقعيت قضايی با او حرف می زنند ؟ عجب . عجب . عجب. ماجرای قشنگی است .

خیلی روزهای ترسناکی بود !؟

مگر ادعا می کنی چند روز در بازداشت بودی ؟ يک جوری حرف می زند دورو ور يک ماه می افتد ! حالا چرا در اين چند روز ترسناک ، نه در مطبوعات نه در سايتها نه هيچکس از غيبت تو در پروازت و همچنين نگرانی خانواده ات چيزی ننوشت‌؟ حتما موقعی که می خواسته اند بگيرنت ( !! ) از همه رضايت نامه گرفته بودند . نه ؟‌ :)) ! بقول خودش حداقل دو روز در بازداشت خورده و خوابيده اما هيچ کس هيچی نگفته و نشنيده !
دروغ های بزرگ را فقط می شود از درخشان شنيد !

- دوباره پـاچه خواری مفرط ! تبليغ وزارت اطلاعات و تبليغ وزارت اطلاعات و تبليغ وزارت اطلاعات بهمراه توسری زدن به بقول نويسنده ء کذايی اين مطلب ، بر دادگستری !! ‌

-عجب وزارت اطلاعات ماهی ! ببينيد : نژادش اصلاح شده است ! دوباره می خواهد تبليغ کند :

*... وافعا فهمیدم که اگر خاتمی یک کار درست در این هشت سال کرده باشد، اصلاحات اساسی در وزارت اطلاعات بود...*

- نويسنده ء اين خطوط کيست ؟ درخشان ؟ يا يک کارشناس سياسی در وزارت اطلاعات که دوران مسئوليتش بسر آمده و احساس خطر کرده و حرفش را از زبان يک اپوزيسيون بلاگر ::يک لا قبا !:: ميزند ؟

*...با ورود احمدی‌نژاد احتمالش زیاد است که وزارت اطلاعات به دست تندروهای بی‌سواد بیفتد...*

نمی دانستم آقای درخشان علاوه بر وبلاگ نويسی کارشناس مسائل سياسی و اطلاعاتی - امنيتی هم هستند! :))

...اگر برایتان سوال است که چرا بلایی که سر سیگارچی یا نسب‌‌عبدالهی و بقیه آمد سر من نیامده باید از شما تشکر کنم. لابد خیلی خوشحال می‌شدید اگر آش و لاشم می‌کردند و ضد جن و انس ازم اعتراف می‌گرفتند.

مطمئن است که فردا بيرون نمی آيد که بگويد شکنجه سفيد شدم و مطالب وبلاگ مال من نيست و ... !؟ مطمئنی تا بحال هيچ بندی را آب نداده ای و قول همکاری در هيج زمينه ای به هيچ بنی بشری نداده ای ؟ احتمالا قسم هم می خوری نه ؟ قسم دروغگوی ۱۳ با ::بجان بی.بی.سی ::‌شروع می شود !

حالا يکی بگويد با اين تناقض فاحش چه کنيم ؟‌ آخر ، روزهای ! ترسناکی بود يا اينکه

...همه چیز خیلی خبوب پیش رفت و صحیح و سالم برگشتم...

؟!!

...


البته و صد البته شکی نيست که کل اين فيلمنامه تا اينجا خوب پيش رفته . اما به آن جنابی که اين متن را عين يک دفاعيه از وزارت اطلاعات تنظيم کرده بايد گفت که افراطش خيلی زننده بود ! چون حتی کامنت های ايشان هم خيلی جالب شده بود !

اما اين آخری !

حسين درخشان رهبر انقلاب را با عنوان کامل نام می برد يا اينکه با اسم شخصی ، يا حداکثر با لفظ رهبر ؟ بله. من هم اگر جای کارشناس محترم بودم جرات نداشتم در آن دستگاه عريض و طويل باشم و چيز ديگری بنويسم ! البته شايد بعدا لازم شود دو خطی هم به رهبری بپرند ! اينها چرا نمی فهمند ما در سال ۸۴ زندگی می کنيم ؟

و حالا پايان بخش اول اين تئاتر يخ !

حسين درخشان ، صاحب وبلاگ خود بزرگ بينی ِ صاحب وبلاگ سردبير خودم ، کسی که در فتوبلاگش صدی ۹۹ تا از عکسها فقط ژرترهء شخصی اش است ، کسی که با يک مدرک اخراج از دانشگاه ، به خارج رفته و هيچ تريبونی برای اظهار وجود را از دست نمی دهد و اتفاقا هم در همين صفحه هم می گويد که :

...من هم پاسپورت کانادایی دارم و هم به اندازه‌ی کافی اسمم این طرف و آن طرف هست...

بيايد و بگويد :

کمتر نگران نوشته‌ها و آمدن و رفتنچهارتا آدم یک لا قبا و بی‌خطر مثل من باشد

!!!

ببخشيد بچه ها . من بايد در اعطای نشان سنگ پای پنج ستاره يک اصلاحی بکنم و آن را به کارشناس محترم نويسنده ء اين مطلب دو دستی تقديم کنم ! البته در کنار زرشک زرين بمناسبت فيلمنامه ضعيف و بازيگری بسيار ضعيفتر حاج آقا درخشان !

يک سری هم بزنيم به معدن کامنت های حسين آقا که عادت شکن شده و تعداد ۷۷ تا - تا آخرين باری که شمردم - از کامنت ها را تاييد کرده ! از فحش فضيحت بگير تا تاييد مجدد وزارت فخيمهء اطلاعات ! جالب است . سايتهای نقد هاشمی فيلتر می شوند. حسين درخشان هاشمی را تبليغ می کند. وزارت اطلاعات به نفع هاشمی نظرسازی می کند حسين درخشان خالی می بندد ... واقعا جالب است. ( ای بابا ! چرا ۹ تا از کامنت هايش پريده ؟ :)) !

سارا : فکر میکنی ملت خرند؟

( کامنت محمد رضا طاهری مدير صفحه راهرو و مدرسه وب و برگزار کننده اولين جشنواره وبلاگ و مدير غرفه ۱۵۰ متری وبلاگ در نمايشگاه بين المللی تهران : )

WWW Schools : تهران بودنت را در فلیکر دنبال می کردم. مطلبی هم در مورد آن نوشتم و به جوانان و نوجوانان وبلاگ نویس توصیه کردم که فرق خود را با تو بیشتر درک کنند . اینکه با همه تند روی ها و مطالب توهین آمیز " البته از نظر مقامات قضائی ایران" قابل پیگیری بودی ولی از ورود تو به ایران جلوگیری نشده است و اینکه وزارت اطلاعات آنقدر گیج است که صرف ننوشتن مطلب فارسی تو را دستگیر نکند، دروغی بیش نیست. هرگز آرزوی دستگیر شدن تو را نداشتم و ندارم ولی بهتر است شفاف تر در این مورد بنویسی و انگیزه خودت و اطلاعات ایران را برای آمدنت بنویسی. این طوری خیلی ها که می خواهند ادای تو را در بیاورند و مطلب سیاسی تند بنویسند فرق خودشان را با تو می فهمند. این که تا خانه ابطحی می روی ولی کسی با تو کاری ندارد! اینکه در بطن تجمع اعتراض آمیز زنان در حلقه ضد اطلا عات هستی و کسی نمی شناست! اینکه ....

Babak : Hossy jan,Happy to see you are back safe! but why they should even bother you ??? You were asking everyone to vote for election and you say you do not want the regime to be changed, you are khodi !!

عمو عباس : پارتی تراشیدی ولت کردن ناقلا؟ اگر واسه چهارتا لاگ گوش این جوجه وبلاگ نویس های وطنی رو اونجوری پیچاندند و همه کس و کارش را گرفتند، با این سابقه کاری که تو داری باید الان بوی جوجه کباب میدادی. پس این ملت راست میگن رفیق های کاربالایی تو ایران داری!

کاوه : خبر جدیدی نبود! تو وبلاگ انگلیسیت که نوشته بودی که ایرانی...

iedawebmaster : همون موقع که تهرون بودی بی بی سی ورلد نشونت داد و باهات حرف هم زد!! (یکی دو روز قبل از دور اول). من پای تلوزیون لمیده بودم یدفه دندونام ریخت! چه جراتی داری پسر! دقیقا حدث زدم برای امنیت اعلام نکردی، ولی فکر نمیکنی نباید با بی بی سی حرف میزدی؟؟!!

barbod : سلام گويا اينهارو نديدي http://www.flickr.com/photos/rshoraka/19573733

کيان : آقای سردبير ما, نه من که خرم! تو که راست می گی !؟ خوشم می آيد اخلاقت هم مثل صاحبات شده فکر می کنی همه خلايق خرند!

آرش : حسين جان، خيلي خوشحال شدم که سالم برگشتي. من همانطور که در ميدان هفت تير هم بهت گفتم، ازت خيلي ممنونم که در يکي از بحراني ترين روزهاي تاريخ کشورمان... !

مهدی : وقتی اسم تو را در بین اسامی تجمع حامیان معین در یکی از میدانهای تهران دیدم تعجب کردم و فکر کردم شاید یک حسین درخشان دیگر باشد. ولی ظاهرا که واقعیت داشته است.

پانته آ : مطمئنا خوشحالم که دستگیرت نکردن. اما خواهشا به شعور ماها هم توهین نکن. خوب حالا فرض کن تو وبلاگ انگلیسیت نوشته ای که رفتی ایران...یعنی میخواهی باور کنیم که فقط به همین خاطر وزارت اطلاعات از نگه داشتنت صرف نظر میکنه؟ یعنی اینا انقدر نجیب بودن و ما نمیدونستیم؟ به قول اون دوست بالایی، تو رو به خدا کاری نکن که بخواهی سیاسی نویسی رو ساده جلوه بدی و بقیه رو به دردسر بندازی.

كيوان : مرتيكه احمق فكر كردي ملت خرند ؟

: كلنگ! اسمت رو كه تو فهرست روزنامه نگارهايي كه در ميادين تهران رفته بودند كه داده بودی (...) [فحش بدی بود. به پدرش بر می گشت. حذف کردم]
 
: خوب به هر حال سفرتون به سلامت. اما فکر نمیکنید ادم وقتی خودش برنامشو اعلام می کنه دیگه فارسیو انگلیسی نداره. در هر صورت یه عده متوجه میشدن.

مرتضي : می دونی داستانت کجا به اوج می رسه: اینجا بود که وافعا فهمیدم که اگر خاتمی یک کار درست در این هشت سال کرده باشد، اصلاحات اساسی در وزارت اطلاعات بود. وگرنه من واقعا الان معلوم نبود کجا بودم. [عجب . مخاطب صفحه حسين هم دقيقا مغز ماجرا را گرفته ! ]

Behruz : you write like a stupid person. What a shame that you live in Canada. What a pitty

تلالو : مثل اینکه دوستان عزیز در روزنامه اقبال زیر آبت رو زدن. اسمت توی لیست اشخاص حاضر در همایش سه شنبه قبل از انتخابات بود . یه نیگا بکن.

کوزه : هيچ از اين متنت خوشم نيومد... اينطوری نيست که فکر کنی يه عده دوست جون جونيتن و باقی هم دشمن خونی... ما همه نگرانت بوديم که رفته بودی ايران... فکر کردی از کجا ميدونستيم رفتی و از کجا ميدونستيم که برگشتی؟ از وبلاگ انگليسی خودت و عکسهای متعددی که ازت اينور و اونور گذاشتن و اسمت که تو ليست پوستر پخش کن های ميدون هفت تير بود... واقعا به فهم و شعور ما توهين ميکنی با اين نوشتنت... همين که تو تونستی برگردی نشون ميده که پارتی داشتی... نه که پارتی داشتن اصلا چيز بدی باشه ها! تو اون مملکت وامونده بايد هم برای همه چی پارتی داشت. ولی هرکی تعجب ميکنه که تو سالم و سلامت برگشت دعا نميکرده که کاش بلايی به سرت بيارن. ولی حداقل بنويس که عوامل غيبی هم کمکت کردن!

Hasan : I feel terribly sorry for you kido. What a shame that you are a so-called blogger.

اين هم جناب سيگارچی ! :

آرش سیگارچی : سلام . دوست عزیز نمی دونم منظورت از "چرا بلایی که سر سیگارچی یا نسب‌‌عبدالهی و بقیه آمد سر من نیامده " چیست اما بهتر است که اینقدر ساده لوحانه همه چیز را به يک چشم نبینی و البته مطمئنم که نمبینی . سعی می کنم در فرصتی مناسب چیزی برایت بنویسم ....

Ali : It's a good job the Sharq newspaper was there to help you prove to everyone that you've actually visited Iran. Or else no one would have believed you.

ممل : والا اگه خانواده‌ي من هم هم‌پياله‌ي رژيم بود، و تلفات هم داده بود، مثل تو رفتار مي‌کردم. ولي ديگه قيف نيا داداش! [اشارهء اين ضد انقلاب کوچولو ، ‌به شهيد درخشان انفجار ۷۲ تن است که عمو يا دايی درخشان محسوب می شود ]

و حالا ، يواش يواش دارند صريح تر می شوند !

ali : Who knows. There is a good chance that you are working for the ministry of information.Never trust the intellectual especially those with Islamic background .This guy went to a seminary type school in Iran. Who knows?

اين يکی که اصلا بهش می گويد ملا حسين !

kourosh : Mullah Hosein Your story is like malakoti's( emam jomeye tabriz). hich speech was always in turkish. however once he said that he was going to give the speech in Persian so that USA would understand. You were writing in English about your trip to make show no Iranian official would find out where you were)))). You are supporting Islamic theocracy in Iran. I am sure you are very well appreciated among mullahs in persian so that USA will undrstand

مهدی : قبل از همه، این سیبیل طلا بود که خبرت را توی وبلاگش گذاشت. حالا روی چه حسابی میگی اون دو-سه تا «شیطنت» کردند و حرفی از سیبیل طلا نمیاری نمیدونم چه حسابی داره. ضمنا وقتی شترسوارمیشی و میری روی منار، دیگه انتظار نداشته باش که هیچ کس حرفی نزنه که فکر کنی با جانت بازی کرده. اسمت را هم که داده بوده ای جزو طرفداران معین توی روزنامه ها که خواننده خیلی بیشتری از وبلاگ مثلا نیکان دارن ، بعد هم رفته ای توی میدان هفت تیر وایساده ای با مردم حرف زدن، اونوقت میخواستی هیچکس هم نفهمه؟ آخه کی را خر حساب کرده ای؟ من تمام داستانت را قبول می کنم و قبول می کنم که به دلیل تغییرات اساسی وزارت اطلاعات (به اضافه چاشنی امدادهای غیبی و پاسپورت کانادایی) کسی باهات کاری نداشته، ولی دیگه بقیه را متهم نکن که چرا چیزی را که خودت همه جا جار زده ای را یه گوشه توی وبلاگشون اعلام کرده اند. اقلا اون بنده خدا که عکست را گرفت، میخواستی یک کلمه بهش بگی منتشرش نکنه. اشکال ازخودته، کاش می دیدی. ولی خوب چون مغزت آخوندیه، کاریش نمیشه کرد.

جالبه ايشان هم از خر حساب شدن ناراحت می شود هم کل داستان حسين را قبول می کند ! هر دو تا کار را يک تنه می کند ! :))

makhfi : هی ببینم تو که به دیگران انگ زدی که بدجنسی کردند و سفرت و وجودت را لو دادند؟ خنگه نکنه فکر می کنی فقط خودت انگلیسی بلدی بنویسی و بخونی ؟؟ آدم خل تو اگر می خواستی سفرت مخفی بمونه چه دلیلی داشت به انگلیسیش را بنویسی؟ راستش را بگو گزارش ماموریت را به وزارت اطلاعات دادی خوششان آمد یا نه؟! از هر دو آخور خوب می خوری . شامه تیزی داری ( ببخشید که نشد مودبانه تر بنویسم کلمات دیگری بودند ولی حیف بودند )

ardeshir : بابا صفاي دولت!!!! بابا جوهر!!! د مت!!؟ ايول.. خوب يه مكه هم مي رفتي تكميل مي شدي!! با اطلا عاتي ها مي پري؟ بابا شكلا تي!! آب نبا تي!! ا سكنا سي !! آخر دو صفر هفتي!! تر شي بايد بندازنت!! آخه حيفي بخدا!!

و اين هم بند ج : يعنی مطالب يک وبلاگ همسويش در مورد همين موضوع :

6/28/2005

سخنی با آقای درخشان

وقتی شنيدم که آرش سيگارچی و مجتبی سميعی نژاد به جرم توهين به مقدسات، تشويش اذهان عمومی، مصاحبه با رادیوهای بيگانه، توهين به رهبری، نشر اکاذيب و دهها جرم من درآوردی ديگر بازداشت شده اند و برای يکی 14 سال حبس بريدند و برای ديگری حکم ارتداد بافتند؛ وقتی که ماجرای دستگيری اميد معماريان و حنيف مزروعی و چند نفر ديگر را خواندم و شنيدم که تنها به صرف همکاری با سايت های وابسته به حزب مشارکت چه بلاهايي در زندان بر سرشان آمد؛ وقتی وبلاگهای ما را با ذره بين برای يافتن يک خط مدرک گناه زير و رو می کنند؛ وقتی جرآت نمی کنيم با اسم و مشخصات کامل، از اين و آن انتقاد کنيم و مجبوريم با درماندگی تمام دست به خودسانسوری مطلق - که بدترين درد هر وبلاگ نويسی است - بزنيم؛ وقتی از ترس زندان رفتن و حبس کشيدن و پرونده سازی و محروميت از حقوق مدنی و اجتماعی نمی توانيم حرف دلمان را بزنيم؛
 
... چگونه باور کنم که تو به اين راحتی به وطنت سفر می کنی و با مشاور رئيس جمهور آزادانه هم صحبت می شوی و در انتخابات به آسودگی خيال شرکت می کنی و هی مدام از ستاد معين به دفتر روزنامه شرق سرک می کشی و در خيابان ها آزادانه قدم می زنی ، به راحتی در اجتماعات شرکت می کنی، در حالی که بيشترين توهين ها را به رهبری داشتی، بدترين طنزها را برای ائمه ساختی، با راديو و تلويزيون های مختلف همکلام شدی، مسئولين قضايي مملکت را آماج بيشترين انتقادها کردی، با سايت های مختلف خبری خارج از کشور همکاری داشتی و وقتی به خاطر نوشته هايت حتی وبلاگ انگليسی ات را نيز فيلتر کرده اند، چگونه باور کنم آقای درخشان که تو به اين راحتی به ايران بيايي و به اين راحتی هم بروی و حتی در بازجويي هم به قول خودت خيلی محترمانه با تو برخورد کرده باشند در حالی که باز به قول خودت نسخه پرينت شده از تمام صفحات و نوشته های وبلاگ در اختيارشان بوده؟،
 
آقای درخشان، قطعا خبر شنيدن دستگيری تو - برای من وبلاگ نويس - و بازجويي و محاکمه و احيانا حکم حبس يا ارتداد يا اعدامت اصلا خوشايند نيست.اما به من حق بدهيد وقتی تمام اين معادلات را کنار هم می چينم از اين معمای پيچيده سر در نياورم!

 
 
 
تبلیغ ویـژه