الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

مرض کتابخواری !
ساعت ٩:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ تیر ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

بسم الله .

کتاب داستان سيستان حاج رضای اميرخانی - چاپ هفتم - را دو روزه تمام کردم و اگر نبود اينکه فقط از ساعت ۲ و نيم صبح به اين ور فرصت کتابخواندن دارم ، يک روزه تمام می شد. بخش اول،ُ ۱۵۴ صفحه و روز دوم که ديشب باشد ، تا آخر. اين يعنی مرض کتابخواری - نوع شديد بيماری کتابخوانی ! - پس داستان سيستان اينه ؟ من هم که مجبورم مثل بقيه بچه ها اين کتاب را پر بدهم برود روی بام ديگران بنشيند. داستان سيستان من هم هديه شد ...

اين را سيد صالح آنروزها در موردش نوشته بود :

مومن در هيچ چهارجوبی نمی گنجد

 داستان سیستان، ده روز با ره بر، رضا امیرخانی

مردم مثل سیل می ریزند توی خانه. نگرانم که مبادا هجوم ببرند به سمت آقا. بچه های حفاظت به سختی سعی می کنند که آن ها یکی یکی نزدیک آقا بروند. هر کدام بعد از سلام و احوال پرسی سعی می کند نزدیک آقا روی زمین بنشیند. پیرمردی با کلاه بافتنی کنار دست ما نشسته است و همه چیز را دوباره برای آقا می گوید:

- چهار تا پسر دارم. شکرالله را باید یادت باشد آقا. جوانکی بود وقتی شما رفتی. حالا عزیزالله هم دیپلم دارد، اما کسی سر کار نمی بردشان. یک فکری نباید کرد؟

آقا می خندد و می گوید چرا. چند نفری از اعیان محله، با سر و وضع مرتب نزدیک می آیند و خودشان را خیلی به آقا می چسبانند، اما آقا انگار نمی شناسدشان. یک هو آقا آن ها را کنار می زند و به پیرمردی در انتهای صف اشاره می کند و با لبخند می گوید، سلام... آی سلام را بیش از دو مد قاریان می کشد. آقا جلو پایش نیم خیز می شود و پیرمرد خود را روی سینه آقا می اندازد.

 

-حاجی رحمان، کجایی؟ حالت چه طور است... عبدالرحمان سجادی...

پیرمرد گریه می کند.

- آقا ما را یادت هست، خواب می بینم انگار...

 

- بله! حاجی رحمان! سید نواب کجاست؟

عبدالرحمن پوست دستش انگار رفت است. سرخ است و زخمی. دستش را می کشد روی دست آقا. یکی از محافظها به تندی دستش را کنار می زند. محافظ مچ پیرمرد را می گیرد تا به محل سرخی پوست دست نزده باشد. اما آقا دوباره خم می شود و دست پیرمرد را در دست می گیرد، از همان محل زخم... او دستش را روی صورت آقا می کشد. با گریه می گوید:

 

- قلبم را هم عمل کرده ام!

- آخی!

چه محبتی است میان این دو. سر در نمی آورم. آقا همان جور که دست سید را نگه داشته است، نگاهی به ما می کند و می گوید:

 

- مرد خداست این سید عبدالرحمن.

سید که تازه به خود آمده است، خودش را کنار می کشد و به دوربین های صدا و سیما نگاه می کند و می گوید:

- ببخشید دست خودم نبود...

آقا بسیار با محبت با او حرف می زند. من گریه ام گرفته است، ناجور. نگاه می کنم به دور و بر. دست محمدحسین نیز می لرزد و نمی تواند درست فیلم بگیرد. صدایم را صاف می کنم و می گویم:

- فیلمت را بگیر محمدحسین!

این را از عبدالحسینی یاد گرفته ام. سر کار با جدیت عکس می گیرد؛ کاملا حرفه ای. به قول خودش تا صبح وقت هست برای گریه کردن. جوری که ریش بلندش خیس خیس شود...

 

این که خواندید قسمتی بود از گزارش سفر و دیدار آقا با مردم ایران شهر در فصل شنبه دهم اسفند ماه 81 کتاب داستان سيستان رضای امیر خانی . نمی دانم چه طور تایپش کردم. الان که نگاه می اندازم اصلا یادم نمی آید.

 

رضا امیرخانی، عکس از مهر 

 

درباره رضای امیرخانی پیش از این هم برایتان گفته بودم. حالا دیگر خیلی چیزها روشن شده است.

 

کلی حرف داشتم که یادم رفت. اشکالی ندارد. برای آشنایی با این کتاب به همان سایت لوح مراجعه کنید.

 

اگر داستان سيستان را که می خوانید گریه ** نکردید، ... ، خیلی نامردید.

 

تا بعد

یاعلیش

 

** سيدجان ، من نصف شب ساعت ۲ و نيم صبح تک خنده های بلندی می کردم معوض گريه ها !


 
 
 
تبلیغ ویـژه