الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

امنيت در نا امنی
ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ آبان ۱۳۸٤   کلمات کلیدی:

"امنیت" در گرو "نا امنی"

 مهدی محمدی - کيهان چهارشنبه ۴ آبـان ۸۴

 

در سپتامبر2001 برج هاي دو قلوي سازمان تجارت جهاني فرو ريخت، چون مي توان گفت پيش از آن انديشه «جامعه امن بين المللي» در ذهن راستگرايان حاكم بر ايالات متحده فرو ريخته و درهم شكسته بود. دولتمردان ايالات متحده ماه ها قبل از آنكه به فكر بيفتند از كجا بايد شروع كنند و صحنه را چگونه بايد بيارايند به اين نتيجه رسيده بودند كه «امنيت منافع» آنها در گرو «ناامن سازي فراگير عرصه جهاني» است.

 

در ميان مردم دنيا بايد مقادير معتنابهي از وحشت روزافزون توزيع مي شد و انواعي از هيولاهاي به كمين نشسته براي شكار امن و آسايش مردمان بايد خلق مي گرديد ، تا حضور همه جايي و سرك كشيدن هاي بوالفضولانه آمريكايي ها در اين گوشه و آن گوشه عالم توجيهي داشته باشد كه: "حافظ صلح هستيم!" يا "با تروريست ها مي جنگيم!" و...

 

حاكمان آمريكا توليد انبوه و توزيع فراگير ترس را از مردم خود شروع كردند. در نگاه آنان شايد مهم ترين خاصيت درهم شكستن نمادهاي جهاني سازي اقتصاد در نيويورك همين بود كه مردم به مقدار لازم ترسيدند. راهي كه پس از برداشتن اين گام اوليه پيموده شد، از فرط سادگي و بساطت به فكاهيات پهلو مي زند. رسانه هاي خبري، صوتي و تصويري وابسته به نظام مسلط توانستند به مردم جهان بقبولانند كه جمعي پشمينه پوش تندخو و بي خبر از اوليات تمدن كه نامشان «القاعده» است (يا هر چيز ديگر) در پي آنند تا دنياي فانتزي آنها را درهم بريزند و به جاي آن از پيش خود يك چيزي بگذارند شبيه آنكه در افغانستان پيش از سقوط طالبان وجود داشت.

 

به مردم دنيا اين مجال هرگز داده نشد كه در ابتدا و انتهاي اين بازي لختي بينديشند. آنها هيچ وقت از اين موضوع سر در نياوردند كه اين موجودات بدوي و عقب مانده چگونه عملياتي با آن درجه از دقت و پيچيدگي را در قلب ايالات متحده و پيش چشمان انواعي از نهادهاي عريض و طويل اطلاعاتي و امنيتي به سرانجام رساندند و احتمالا هرگز -لااقل به اين زودي ها و مادام كه اين پروژه ادامه دارد- هم نخواهند فهميد.

 

افغانستان به عنوان محل تجمع، سازماندهي و مركز فرماندهي و كنترل مخوف ترين تروريست هاي عالم هدف گرفته شد. رسانه ها در غرب كار را به جايي رساندند كه گويي بن لادن جايي در ميانه كوه هاي تورا بورا ايستاده است و هر لحظه اراده كند، مي تواند با فشردن يك دكمه، تمام عالم را بدل به تلي از خاكستر كند. پس بايد جلوي او را گرفت. ارتش جنگنده با تروريسم به افغانستان يورش برد. درآمدند و سوختند و بردند اما در اين ميانه آنكه از هر آسيب و گزندي در امان ماند، بن لادن بود. هنوز خيلي زود بود كه آمريكايي ها بخواهند خود را از وجود بابركت(!) چنين موجودي محروم سازند.

 

افغانستان سوخت ولي تروريسم نابود نشد، چون قرار نبود بشود. تروريسم آن وقت نابود نمي شود كه بن لادن بميرد يا القاعده از هم بپاشد. تروريسم زماني خواهد مرد كه تلويزيون هاي مبلغ سياست هاي صهيونيستي در ايالات متحده تصميم بگيرند آن را بكشند، همچنان كه وقتي زنده شد كه اين تلويزيون ها و رسانه هاي هم خانواده شان، تصميم گرفته اند زنده اش كنند.


به ياد بياوريد. آيا آنچه در عراق اتفاق افتاد در نهايت چيزي جز نسخه اي ديگر از همين بازي بود؟ در بهار 2003 هنگامي كه ايالات متحده تصميم گرفت نقشه خود براي ايجاد سرنوشت مشترك ميان عراق و افغانستان را عملي سازد، مردم دنيا هنوز به اندازه كافي از صدام نمي ترسيدند يا لااقل شاهدي وجود نداشت كه او و حكومتش يك «تهديد فوري» براي «امنيت جامعه جهاني» -نبايد فراموش كنيد كه در ادبيات هژموني سلطه، مقصود از «جامعه جهاني»، آمريكاست و ملحقاتش- محسوب نمي شد. در ماه مارس يعني زماني كه يورش آغاز شد ده سالي از اعمال تحريم هاي همه جانبه عليه عراق مي گذشت. بازرسان سازمان ملل حكومت صدام را به لحاظ نظامي كاملا خلع سلاح كرده بودند و ارتباط دولت و ملت از سال ها پيش از آن در اثر قساوت هايي كه صدام ورزيده بود، به چيزي در حد صفر تقليل پيدا كرده بود. همه اينها اما براي فراهم آوردن توجيهي حتي نيم بند براي حمله نظامي به عراق ناكافي بود. مهم اين بود كه مردان و زنان اروپاي غربي و آمريكاي شمالي، عراق را در هيئت يك تهديد بالفعل درك كنند.

 

درحالي كه بازرسان تسليحاتي سازمان ملل از يك سو و آژانس بين المللي انرژي اتمي از سوي ديگر اصرار مي ورزيدند كه هيچ نشانه اي دال بر وجود سلاح هاي كشتار جمعي در عراق در دست ندارند، مقامات آمريكايي از جمله كالين پاول وزير امور خارجه و به تبع آنها رسانه هاي جنگ طلب آمريكايي از وجود موشك هايي نزد صدام خبر مي دادند كه مي تواند ظرف چند ده دقيقه خساراتي بزرگ و گسترده به بار آورد.

 

دروغي بود، گفته شد و در جان هاي افكار عمومي غربيان درگرفت. عراق اشغال و صدام به عنوان مهره اي فاقد پتانسيل بيشتر براي خدمت به غرب به كناري نهاده شد. در قدم بعد، بلافاصله يك كپي از بن لادن در عراق بازسازي شد تا وظايف محول شده به او را در عراق انجام دهد.

 

اكنون پس از بيش از يك سال مي بينيم «ابومصعب الزرقاوي» در زمان واحد در چند جبهه در حال خدمت به غرب است. گروگان هاي غربي خود را سر مي برد تا افكار عمومي حساس و ساده دل غربي بترسد و هرچه بيشتر به اين نتيجه برسد كه بايد با شدت افزون تري در مقابل تروريسم ايستاد و به اين ترتيب هر جنايتي از ناحيه اشغالگران در حق ملت مظلوم عراق قابل لاپوشاني و توجيه باشد. زرقاوي همچنين به شيعه اعلان جنگ داده است. شيعيان و اهل سنت در عراق بايد به جان هم بيفتند تا ناامني حاصل از اين درگيري سراسر ملك عراق را فراگيرد و اقناعي عمومي پديد آيد كه حضور اشغالگران در عراق يك ضرورت است تا از جنگ داخلي اجتناب شود. تروريسم در عراق ادامه دارد، چون در حال خدمت به منافع ايالات متحده است.

 

زرقاوي هم هنوز زنده است، همچنانكه بن لادن؛ چرا كه خدماتي غيرقابل جايگزين به ايالات متحده ارائه مي دهند. اين فرمول را در نظر بگيريد: دروغي گفته مي شود، مردم در غرب مي ترسند و از دل آن يك اقدام راديكال از جانب دولت هاي آنها عليه ملتي مظلوم سر بر مي آورد و با پيش چشم داشتن آن به مجموعه اتفاقاتي بنگريد كه اخيرا درباره سوريه در حال شكل گيري است. روزي كه رفيق حريري ترور شد، شواهد متعددي وجود داشت كه نشان مي داد سازمان هاي اطلاعاتي غربي و اسرائيلي احتمالا به همراه بعضي خائنان سوري، عاملان اصلي آن بوده اند. 

 

هم شكل ترور و جزئيات فني و تكنيكي و هم پاسخ هاي مربوط به پرسش «چه كساني سود مي برند؟» اين تحليل را تا حد زيادي تقويت مي كرد. اما حوادث بعدي به گونه اي پيش نرفت كه كمكي به پديدارشدن حقيقت بكند، به عكس صحنه دوباره طوري آراسته شده است كه پيش از اين براي عراق و افغانستان آراسته بودند و احتمالا بعد از اين هم براي ديگران تكرار خواهند كرد. يك تيم تحقيق كه معلوم نيست چقدر مي توان به بي طرفي و اصالت تحقيقاتش اطمينان كرد، دولت سوريه را به طراحي و اجراي توطئه قتل حريري متهم كرده است.

 

گزارش عمدا به گونه اي نوشته شده كه با خواندن آن تصويري رعب آور از سوريه در ذهن خواننده غربي نقش ببندد. سوريه به تدريج و به مدد ابزارهاي رسانه اي و ديپلماتيك قرار است به مرتبه يك تهديد ارتقا پيدا كند و آن وقت در صورتي كه اتفاق غيرمنتظره اي رخ ندهد، زمينه براي رويارويي با آن مهيا خواهد بود.

 

هشدارها درباره پروژه نفوذ آمريكا و صهيونيست ها در عمق استراتژيك كشورهايي كه خط مقدم نبرد اسلام انقلابي و رهايي بخش با غرب محسوب مي شوند را بايد جدي گرفت.

 

سوريه در مراحل مياني اجراي اين پروژه جاي دارد، نه اول و نه آخر آن. آن حادثه غيرمنتظره اي كه مي تواند جلوي راه اين پروژه دروغ و عمليات رواني را سد كند، پيش دستي ملت ها و دولت هاي مسلمان است در ايستادن پشت سر يكديگر پيش از آنكه غرب تك تك به سراغ آنها بيايد. حاكمان جاهل عرب بايد بدانند كه هرگز از صدام براي غرب مفيدتر نبوده اند و لذا باور نمي توان داشت كه از او خوش عاقبت تر باشند.


 
 
 
تبلیغ ویـژه