الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

وقتی بلندگو ، التماس می کند !
ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳۸٥   کلمات کلیدی:

پس از انتقادات شديد به رسانه متعلق به گروهي از روزنامه‌نگاران ليبرال، به دليل تبديل شدن به بلندگوي يك گروه تروريستي، نويسنده مصاحبه با سركرده تروريست‌ها ، << مريم کاشانی >>در مطلب جديدي، تلاش كرد، اقدام ضدبشري خود را توجيه كند.

همچنين يكي از مديران اين رسانه در مطلبي با اظهار اين مطلب كه رسانه مذكور «تحت اشراف» وي نيست، از انتشار مصاحبه با رهبر يك گروه تروريستي به شدت انتقاد كرد. فردي كه در مصاحبه با سركرده گروه تروريستي «جندالله» تلاش كرده بود از اين آدمكش حرفه‌اي، چهره‌اي ميهن‌پرست، دمكراسي‌خواه، متدين و مظلوم بسازد، در چرخشي عجيب، تلاش كرده است تا بر اقدام خود، سرپوش بگذارد.اين در حالي است كه به نظر مي‌رسد، در صورت نبود اعتراضات ايرانيان ميهن‌دوست كه قرباني تروريسم هستند، مراودات اين روزنامه‌نگاران ليبرال با باند آدمكش‌هاي حرفه‌اي روز به روز نزديك‌تر مي‌شد.

اين خانم خبرنگار كه در خبر پيشين «بازتاب» از فعاليت آزادانه وي در مجلس شوراي اسلامي در تهران انتقاد شده بود، اين بار با بيان داستاني جالب از تفاوت ساعت‌ها، كوشيد تا اثبات كند در اروپا زندگي مي‌كند!گفتني است، در پي انتشار اين گزارش، بسياري از بينندگان «بازتاب»، از كم‌كاري نهادهاي امنيتي و فعاليت آزادانه مصاحبه‌كننده با «ريگي» در مجلس انتقاد كرده بودند. براي آگاهي بينندگان از چرخش عجيب اين رسانه، بخش‌هايي از مصاحبه نخست و نيز متن توجيهات تنظيم‌كننده آن از نگاه خوانندگان مي‌گذرد.

گفت‌وگو با عبدالمالك ريكي و گروگانش:

با عبدالمالک ريگي، آفريننده حادثه تاسوکي، تلفني گفت‌وگو کرديم. صدايش، رنگي از کوه‌هاي بلوچستان داشت، قهوه‌اي، خسته و خشمگين. به آرامي پرسيدم: مي‌توانم با گروگان‌ها هم صحبت کنم. بعد از سکوت کوتاهي گفت: بله. 6 ساعت ديگر تلفن کنيد.

گفت‌وگوي 6 ساعت بعد...[صدايش مي‌لرزد]

الان در چه وضعيتي هستيد؟

از نظر روحي خيلي خوب هستم. برخورد برادران با ما خيلي خوب است. غذايي که درست مي‌کنند اول براي ما مي‌آورند، بعد خودشان صرف مي‌کنند. ما خيلي راضي هستيم. خدا را شکر. برخوردشان با ما خيلي خوب است و از اين بابت هيچ نگراني نداريم.

از چه بابت نگراني داريد؟

[بغض در صدا پيدا مي‌شود] ما مي‌خواهيم برگرديم پيش خانواده خودمان. اگر درخواست اين برادران را انجام دهند ما هم بر مي‌گرديم پيش زن و بچه‌مان.

اگر الان مسئولان صدايتان را مي‌شنيدند، به آنها چه مي‌گفتيد؟

[صدا رنگ التماس مي‌گيرد] عاجزانه درخواست مي‌کنم مشکل برادران جندالله را حل کنند....

توجيهات خبرنگار:

يك اتفاق ساده: مصاحبه

خيلي ساده اتفاق افتاد. يک مصاحبه بود. تلفنم در اين کشور دوردست اروپايي زنگ زد. يک روزنامه از من مي‌خواست چون زبان فارسي بلدم براي روزنامه آنها با عبدالمالک ريگي مصاحبه کنم. پرسيدم: مگر او زنده است؟ آخر کيهان تهران با تيتر خيلي درشت در صفحه اول از هلاکت او خبر داده بود. جواب داد: ريگي زنده است. «بي.بي.سي» هم با او مصاحبه کرده است. شماره‌اش را هم داد.

روي سايت «بي.بي.سي» مصاحبه با عبدالمالک ريگي را که ديدم، فکر کردم عجب کار حرفه‌اي. به همين سادگي؟ چند شماره را مي‌گيرم و مردي که جلو دوربين آدم کشته است، و ياغي است و فرمانده اشرار و در کوه و کمر و يک پاي در افغانستان و يک پاي در پاکستان و ... گوشي را بر مي‌دارد؟ شايد همين افکار بود که موجب شد، موضوع را جدي نگيرم. راستش بعد هم شماره‌ها را گم کردم، شايد چون عبدالمالک ريگي چندان هم برايم در دسترس نمي‌رسيد.

تا خبر از کشته شدن دومين گروگان رسيد و خبرهاي ضد و نقيضي که روي سايت‌ها مي‌آيد. از ديدن صحنه‌هاي قتل که از عراق الگو گرفته بود، قلبم فرو ريخت. اشگم درآمد.

دوباره شماره را گرفتم به قصد زنگ زدن. با کارت. صدايي به انگليسي گفت: خطوط ما در اين نقطه جواب نمي دهد. مستقيم گرفتم. بعد از بوق‌هاي مکرر، تلفن روي پيغام گير رفت. و باز صدايي به انگليسي گفت: تماس با اين مشترک ممکن نيست. لطفا دوباره امتحان کنيد؛ و در ادامه صداي ديگري به عربي. تنها کلمه سهل‌الوصول را فهميدم و لابد به همين معنا که تماس با مشترک مورد نظر ممکن نيست.

اينطوري بود که وسوسه مصاحبه با ريگي در من قوت گرفت. اين صدا از کجا مي‌آمد؟ دوباره و دوباره گرفتم و بالاخره صدايي که به لهجه بلوچي مي‌گفت: بفرماييد. او عبدالمالک نبود. بايد صبح زنگ مي‌زدم و با احتساب سه ساعت اختلاف آن نقطه با اين کشور اروپايي، که فعلا مسکن من است، 9 صبح؛ که مي‌شد 12 به وقت آنجا. گوشي را نگذاشته تلفن زنگ زد. همان شماره روي دستگاه بود. مي‌خواست مطمئن باشد که از ايران نيست، لابد. نبود خب.

ساعت 9 صبح روز بعد زنگ زدم. صدا همان صدا بود، شايد همان رنگ و همان سن صدايي، اما اين بار ريگي بود. حاصل مصاحبه‌اي شد که در بخش اول گفت و گو آمد. و من همه در اين فکر که گروگان‌ها کجا هستند؟ پيشنهاد گفت و گو با گروگان‌ها، گفتنش آسان نبود. اما عجيب آنکه پذيرفتنش آسان نمود. 6 ساعت ديگر. درست 6 ساعت ديگر. و 6 ساعت ديگر که زنگ زدم، ريگي بلافاصله گوشي را برداشت؛ و تنها گفت: بيا با اين يکي حرف بزن.

و آن صدا چه صداي شکسته اي بود. مثل همه صداهاي ديگري که در حضور ناظراني از جنس ريگي، التماس کرده اند، اشگ ريخته اندو تعريف کرده اند، هم از زندان و هم از زندانبان: برادران خوبند. غذا خوب است. جاي نگراني نيست... چه کليشه دهشتناکي.

و من همه هراسم اينکه، چيزي نپرسم که پاسخ آن از دهان آن صداي دربند در برود و تنبيه در پي داشته باشد. در آن لحظه ديگر، من روزنامه نگار نبودم. در ناله‌هاي آن مرد شکسته، من فرو ريختن انسان را مي‌ديدم، و اينکه گرگ انسان، انسان است. و دلم مي‌خواست آن عجز و التماس، از ريگي‌ها نيز بگذرد. نخواستم بگويم: مي‌دانم که نه زندانت خوب است و نه زندانبانت. اين را که همه مي‌دانيم. زندان‌هايي از اين دست و زندانباناني از اين دست، خوب نبوده اند هرگز. در هيچ کجاي تاريخ. اما فکر مي‌کردم شايد در اعماق قلب سخت هر ريگي هم هنوز مانده باشد نمي از آدميت. سؤال تکراري مي‌پرسيدم، و تنها براي اينکه "امير هراتي" دمي بيشتر، نزديک به دنيايي بماند که از آن دورش نگاهداشته اند. و دمي دورتر از آن دنيايي که در آن به بندش کشيده اند. دلم مي‌خواست با همان تلفن، او را به جهاني مي‌بردم که رنگ خانه داشت. جايي که هم مادر هست و فرزند. نمي شد اما. نمي شد.

و فقط در دل مي‌گفتم: آقاي امير هراتي! کاش به خانه ات برگردي. کاش همبندانت هم برگردند. و آن روز اگر توانستي بر سر خاک هم بندان ديگرت که قرباني نفرت شدند، گل سرخي بگذار به يادگار از سوي من. قيمتش را حساب مي‌کنيم يک روز هموطن.

اينجا بود که ريگي گوشي را گرفت. به او گفتم اين کارها آدمکشي است، و از دموکراسي که او از آن دم مي‌زند، دور. اصرارکردم که هدفشان تجزيه ايران است. گفتم که ميهن ما به خون و مرگ نياز ندارد. او هم حرف خودش را زد. روزنامه‌نويس که بازجو نيست. مقام امنيتي نيست. سردار نيست. روزنامه نويس کارش خبر است. مصاحبه است.

با اين همه مصاحبه ام رابه آن روزنامه ندادم. سرو ته اش را مي‌زدند و چيزي در مي‌آوردند که مي‌توانست به سود ميهن ما نباشد. و مصاحبه را دادم به روز. مسعود بهنود هم اصلا در جريان نبود آن شب.

بعد مصاحبه چاپ شد. همين . به همين سادگي. اتفاقي ساده که روزانه هزاران بار در سراسر جهان آزاد تکرار مي‌شود. مي‌گوئيد نه؟ بازجوياني که روزنامه‌نويس شده‌ايد، سرداراني که کت و شلوار پوشيده و سايت راه انداخته ايد. پيدا کردن اين شماره‌ها براي شما نبايد سخت باشد. روزنامه نگاري با کار امنيتي فرق دارد. منبع خبر فقط مقامات مطلوب ما نيستند. لجن پراکني و پرونده سازي کار روزنامه نگار نيست. بجايش مي‌شود کار خلاق کرد. به حقيقت وفاداربود. به انسان فکر کرد.


 
 
 
تبلیغ ویـژه