| بازجوی شهيد |
| ساعت ۱۱:۱۸ ق.ظ روز شنبه ٦ آبان ۱۳۸٥ |
|
از : پلخمون نامه را میان عکس های مجید پیدا کردم.
بسم الله الرحمن الرحيم بنام او که مرا خلق کرد و فقط بنده و خاضع درگاه او هستم خدمت خواهر گراميم صديقه جان سلام خواهرم الان که دارم اين نامه را برايت مينويسم در حياط زندان هستم و در کنار باغچه گل حياط –که تازه آنها را کاشتهاند- و به بوته گل کوچکي نگاه ميکنم که تا همين دو روز پيش غنچههاي بسته باز نشده داشت… اما امروز که از مرخصي برگشتهام غنچههاي آن باز شدهاست… گلهاي سرخ قشنگي دارد، به سرخي و پاکي و قشنگي خون يک شهيد پاک… به آسمان نگاه ميکنم، ابري است… انگار دلش پر است و ميخواهد گريه کند… عين دل من… که سخت دلم گرفته و دلم هواي مزار پاک يک شهيد… که برايم برادر بود… کرده است. اميد است روزي بر مزار پاکش حاضر شوم و قولي که بهش دادهام وفا کنم و عمل. صديقه جان ميدانم که تعجب کردهاي که من کي هستم و چکار دارم که برايت نامه نوشتهام… زياد فکر نکن الان برايت موضوع را از صفر تا الي آخر برايت شرح ميدهم و برايت مينويسم. من ناهيد هستم، زنداني سياسي وکيلآباد مشهد، نسوان 2 اتاق 16. در بخش فريمان زندگي ميکردم و در تاريخ 1 مهرماه پنجشنبه 60 دستگير شدم. ميخواهم دقيق و نکته به نکته برايت توضيح بدهم… از آن 8 برادري که پاسدار بودند و براي دستگيري من به منزلمان آمدند يکي از آنها برادر شما شهيد عبدالکريم رضوي «مجيد» بود… برخورد مجيد در منزلمان بقدري انساني و اسلامي بود که بشدّت مرا تحت تأثير قرار داد…
اگر انشاء الله فرصتي پيش آيد و تو را ببينم حتماً رفتار و حالت مجيد را برايت ميگويم… و بعد از اتمام دفترها مجيد ديگر يک پاسدار نبود بلکه برايم برادري شدهبود که ميگفت ناهيد تو عين خواهرم صديقه ميماني… دقيقاً اين طور گفت البته نه از نظر عقيده بلکه از نظر مسايل احساسي عين توست. هي مادام ميگفت اصلاً تو عين صديقه برايم هستي احساس ميکنم الان دارم از صديقه بازجويي ميکنم. مجيد… خيلي برايم صحبت کرد و خيلي سعي و کوشش کرد. بهم ميگفت من از تو اطلاعات نميخواهم فقط تو حقيقت را درک کن و به دامان اسلام بازگشت کن... بهم ميگفت به پدر پيرت رحم کن و يا... ميگفت من خانهات را ديدم عين زندگي ساده خودمان است، چرا بايد...؟ بعد گفت: اگر واقعاً فکر ميکني من مرتجع هستم و به ضرر اسلام... بعد کلت کمرياش را روي ميز گذاشت و گفت بردار و شليک کن و بعد چون ديد برنداشتم داد به دستم... وقتي وصيتنامهام را خواند و ديد از کشاورز و کارگر دم زدهبودم و قرآن... گفت تو وصيتنامهات را با آيه قرآن شروع کردهاي و با آيه قرآن آن را تمام کردهاي، چظور امکان دارد... و يا اينکه يک موقعي توي جهاد کار ميکردي... و بعد وقتي برخورد پر از ايمان و پاکي مجيد را ديدم... گفتم: پس کو شکنجه (چون آن موقع هنوز برنگشتهبودم) من که خسته شدم... با خنده اشاره به سيم برق ضبط کرد و گفت باشه چطوره برق را روي دستهايت بگذاريم براي شروع شکنجه... و خيلي مسايل ديگر صديقه جان، چون بازجويي چند ساعت طول کشيد اگر خدا فرصتي دهد تو را ببينم کل آن را برايت ميگويم. حتي مجيد موضوع اعتصاب غذايي را که کرده بودم... نخواست آن را اعتصاب غذا جلوه دهد و خيلي تلاشهاي ديگر در بازجويي انجام داد که تا در فريمان آزاد بشوم و کار به سپاه کشيده نشود (سپاه مشهد) بعد از دو روزي که در سپاه فريمان بودم و طي صحبتهايي که شد من به مجيد قول دادم که اگر برنگشتم که با صراحت بگويم برنگشتم ولي اگر به دامان اسلام برگشتم و راه خدا را رفتم... بيايم و به مجيد بگويم که برگشتهام به دامان اسلام... برخورد مجيد در سپاه فريمان باعث زمينهاي شد که در سپاه مشهد بيشتر فکرکنم... و عامل مؤثر و مهمي در ذهنم و افکارم... روز دوشنبه بعد از 9 ماه زنداني کشيدن به لطف خدا بهم مرخصي دادهشد... در اين مدّت تمام فکر و ذکرم اين بود که بلافاصله بروم به سپاه مشهد و به مجيد بگويم که مجيد طبق قولي که بهت دادهام حالا آمدهام بگويم من توجه کردهام و به دامان اسلام برگشتهام. با شوق و ذوق [؟] به طرف سپاه رفتم... همهاش در راه ميگفتم اگر مجيد بفهمد چقدر خوشحال ميشه و اما ... وقتي رفتم سپاه و سراغ مجيد را گرفتم... يکي از دوستش گفت... مجيد شهيد شدهاست... خدا ميدونه و شاهد است که چقدر گريه کردم. ديگه حتي نتوانستم جلوي گريهام را پيش آن برادر پاسدار بگيرم صديقه جان کل هدف من از اين نامهنوشتن و اين حرفها اين بود که آرزو داشتم به مجيد بگويم که من برگشتهام چون بهش قول دادهبودم. اينک تو صديقهجان خواهرم... اگر...اگر بر مزار اين شهيد پاک، اين جانباخته در راه اسلام، اين سيد بزرگ رفتي بهش بگو بهش بگو تو را خدا قسم به مقدسات، حتماً بگو، بگو که ناهيد يکي از زندانيهاي او که بهش قول داده بود اگر برگشت به دامان اسلام... ميآيد و ميگويد...، حالا برگشتهاست. و آرزو دارم که روزي بر مزار پاک اين برادرم حاضر شوم و بهش بگويم مجيد... مجيد... من به معناي واقعي به دامان اسلام برگشتهام به معناي حقيقي توبه، همانگونه که مجيد ميخواست. بهش بگو به قولم وفاکردم... ولي...، ولي نه، زنده است مجيد. عکس مجيد را کنار تختم به ديوار زدهام. هميشهي هميشه حرفهاي پر از [؟]. از اينکه به شهيد، «مجيد» ميگويم بخاطر اين است که... وقتي ميخواستم صدايش بزنم گفت مرا مجيد صدا کن... وگرنه من نه اسم و نه فاميل مجيد را ميدانستم تا اينکه به مرخصي رفتم در روز دوشنبه ۳۱/۳ اسم و آدرس و فاميل مجيد را از دوستش که پاسدار بود گرفتم. علاقهاي زيادي داشتم که به منزلتان بيايم ولي توفيق آن را نداشتم. آرزويم اين است که بر مزار پاک مجيد حاضر شوم و قولي که بهش دادهبودم عمل کنم. سلام مرا به پدر و مادر شجاع و همسر شجاع اين شهيد بزرگ برسان و تبريک و تسليت مرا قبولکنند انشاالله ناهيد ... زندان وکيلآباد مشهد- ۶۱/۴/۴ اگر برايت امکانداشت وصيتنامه شهيد را برايم بفرست. متشکرم *** بی ربط نامه : · کاش می رفتید ببینید استیضاح اینترنتی شان چه جالب به افتضاح اینترنتی تبدیل شده . از میان نزدیک به چهارصد هزار مراجعه کننده ، فقط حدود صد و خورده ای امضاء جمع کرده اند آنهم با چه جملاتی ! یکی نوشهت چون دیدم 99 است من هم نوشتم بشم صد ! :)) مابقی هم کلیت نظام را قبول ندارند. نه اینکه فقط احمدی نژاد را قبول نداشته باشند ! جالبه همان موقعی هم که همون صد نفر می نوشته اند از ترس هم بخودشون می لرزیدند. پس معلوم نیست اونهمه ادعای تظاهرات و بگیر و ببند و یا مرگ یا خودکشی کجا رفت ! خیلی باحالند بخدا. اما اینجا روشن میشه آقایان مخالفان دولت اصولگرا چه قشنگ با اپوزیسیون برندار گره می خورند . · تو خیابان امیرآباد ، ساعت نزدیک به دو صبح . داشت خیابان را جارو می زد. مزاحم تنهایی اش نشدم . آرام از کنارش عبور می کردم که ناگهان گفت : سلام ! . ادبش دیوانه ام کرد . آنقدر که وقتی دوباهر به او و ادبش فکر کردم ، اشک در چشمانم جمع شد . به او گفتم مرا دعا کند. خدا خواصش را لابلای مردم پنهان می کند. همه را تحویل بگیر تا به بزرگان و اولیاء الله توهینی نکرده باشی. من او را نادیده گرفتم ، اما او مرا نادیده نگرفت. |
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
| موضوعات وبلاگ |
| لینکستان |
| نویسنده وبلاگ |
|
|
| پیامک بلاگ |
|
|
| فید منتخب من |
|
|
خلاصه، آن روز من زنداني در سپاه فريمان شدم و بازجوي من «مجيد» بود. مدارکي که از من بدست آمد و … و … و … يکي از آنها دفتر خصوصي خاطرات شخصي زندگي من بود که اول خدا و بعد هم از آنها خودم فقط خبرداشتم. مجيد براساس اعتراضي که من براي خواندن آنها کردم که خصوصي است… برطبق وظيفهاي که داشت گفت من مجبور هستم بخوانم… خلاصه… مجيد سه دفتر خاطراتم را خواند. با توجه به مسايل دفتر… مجيد قول داد که از موضوعهاي دفترم را به کسي نگويد.
