الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

اندراحوالات چراغنفتی نقره کلک
ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

سلام بچه ها ! 

امروز چطورین ؟  

امروز می خوام براتون یه داستان تعریف کنم .

داستان یه آدم جالب به اسم چراغ نفتی نقره کـََلـَک ! آره بچه ها . جونم براتون بگه ، این آقا ، خیلی اهل خط خطی کشیدن بود . از بچگی کارش این بود که بجای درس و مشق ، گوشه کتاب و دفتراش رو خط خطی می کرد و با رد شدن سریع صفحات کتاب و دفتر از ریر انگشتش ، خط خطیاش حرکت میکردن . اون زمونه نمی دونست به این کارش چی میگن . چراغ نفتی ، بعد از مدتی، به دانشگاه رفت. اما اونجا هم خط خطی کردن را فراموش نکرده بود. تو دانشگاه هم کارش همین بود. دوستاش هم می دونستن که این آخر در خط خطی کردن ، یک چیزی میشه . القصه ، چراغنفتی هم ، از یه طرف رفت تو کار درست کردن دوا برا مردم و از یک طرف دیگه ، هنوز خط خطی کردن رو ادامه می داد ، یواش یواش ، رفیقاش دنبال این افتادن که چراغنفتی رو بطور جدی وارد گود کنن ، اما امان از دست پاسبون رضا ی میر پنج . چرا ؟ جونم واسه تون بگه که چراغنفتی رفته بود و تو دار و دسته پاسبون رضای میر پنج یا همون پهلوی که دیگه این روزا افتاده بود دست نوچه اش ممرضای سندرقیطی ، یا همون ممرضای نیم پهلوی و شده بود نخسه بنویس دار و دسته لاتای نیم پهلوی. واسه همین هم ، نیم پهلوی به این راحتی ولش نمی کرد. اما بالاخره رفقای چراغنفتی با هزار دوز و کلک ، تونستن چراغنفتی رو از تو دار و دسته ممرضا بیارن بیرون و بفرستن شهر فرنگ و اونجا با یه خط خطی کن حرفه ای فرنگی آشناش کنن. اینجا بود که آروم آروم ، چراغنفتی عوض شد.

چراغنفتی قصهء ما ، دیگه اون چراغنفتی دیروز قصهء ما نبود . دیگه دست از چوب و چماغ نیم پهلوی ها ورداشته بود و دست به خط خطی کشی حرفه ای برده بود. اما تو دلش ، راستشو بخوای گمونم عشقش به  ممرضای نیم پهلوی و رضای میرپنج پالانی رو حفظ کرده بود!  می گی چرا ؟ بقیه داستان رو بخون تا برات بگم .

اینم رضاخان میرپنج ، پالانی یا پهلوی ! اون هم احساساتی از جنس آقای نقره کلک داشت ! بنی اسرائیلی ها ! ندید بدید ها ! مگه چیه رضا لپ گلی سه تا اسم داشته باشه ؟ القصه ، دوران گذشت و دیگه ، تو خطی خطی کش های ممکلت ما ، کسی رو دست چراغنفتی نبود. برا همین ، برای جوونا کلاس گذاشتن تو دانشگاه که از رو دستش نیگا کنن که چطوری خط خطی می کنه ! اما یه روز که معلوم نبود چراغنفتی از کجا بدجور عصبانی و اعصاب خورده ، به یه دختر خانوم شاگردش حسادتش شد. چرا ؟ آخه چراغنفتی با وجود اونکه سوی چراغنفتیش رو به خاموشی بود و از روزی که روشنش کرده بودن هفتاد سال آزگار گذشته بود ، یاد گذشته افتاده بود که زمان رضای پالانی و ممرضای نیم پهلوی ، این جوریا نبود که چیزی بتونه جلوی نگاههای هرزه اش به ناموس مردم رو بگیره . چند وقتی هم بود که با غیرتای شهر که چندسالی بود کار عیاری رو پیشه کرده بودن و امروز دیگه بهشون نیروی انتظامی هم می گفتن ، شروع کرده بودن برخی از همون عروسکهای رنگ شدهء مورد علاقه ء چراغنفتی رو از تو خیابونا جمع می کردن . این دو تا موضوع ، خیلی چراغ نفتی رو عصبانی کرده بود. از یه طرف دیگه ، بچه های چند تا از رفقاش تو یک دانشگاه دیگه ، که اونها هم حال و حس رفیق باباهاشون رو داشتند و دلشون هوای همون چیزهایی رو کرده بود که تو دوره و زمونهء رضا پالانی و ممرضای نیم پهلوی فت و فراوون بود ، تو چند تا کاغذ پاره ، هرچی عقده و عصبانیت داشتن خالی کرده بودن سر ناموس مردم و اعتقادات اونها. چراغنفتی هم که از ماجرا بی خبر نبود ، اون روز تا اولین بهونه رو گیر آورد ، ناگهون از خود بی خود شد و حساب زمان و مکان از دستش در رفت و با تاسی به روح گندیدهء رضای میرپج پالانی و پسرش ممرضا نیم پهلوی ، دستشو کرد تو لچک دختر پاک دیده و موهای او رو بیرون کشید!

اما غافل از اینکه ، ناموس پرستی و پاک زیستن ، خیلی وقت بود که جای رسم پالانی ها و پهلوی ها رو گرفته بود. این آقا، نفمهیده و ندیده ، ناگهان دید که حکم اخراجش کف دستشه و عنقریبه که با قلم و خودکار خداحافظی کنه و مجبور بشه بره برای برو بچ شعبون بی مخ که تو زندون بچه های عدلیه امروز که بهش میگن دادگاه ، خط خطی کنه و براشون خال کوبی رو بازوهاشون بکشه .... 

بله بچه ها ،

این بود داستان چراغنفتی نقره کـََلـَک .

بعدا بازهم اگه خبری از این چراغنفتی پر دود گیرم اومد براتون می نویسم .


 
 
 
تبلیغ ویـژه