الله اکبر ، خامنه ای رهبر :: وبلاگ پاسداران ::

یک وبلاگ سیاسی از یک مهندس جوان وزارت دفاع عاشق سپاه A Political blog About Islamic Revolution Reguards

بکشيدش ، از اتوبوس پرتش کنيد بيرون!
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ تیر ۱۳۸٦   کلمات کلیدی:

بسم الله

برادرم حامد طالبی از من برای شرکت در بازی وبلاگی خاطره ای از سوم تیر دعوت کرده است. من دوست داشتم تا این بازی را در قالب دیگری پیگیری کنم و مانند تمام بازیهای وبلاگی ؛ مثل همیشه به روش وبلاگ پاسداران به آن خواهم پرداخت .

من این بازی را در قالب یک تفاوت ویک شباهت دوم خرداد و سوم تیر پی می گیرم .

و اما شباهت دوم خرداد و سوم تیر :

1-     روز انتخابات دوم خرداد ، من در یکی از صندوقهای مهم انتخاباتی عضو صندوق واتفاقا نماینده فرمانداری بودم . تقریبا در ساعات پایانی شب ، پیرزنی را به درون صندوق آوردند تا رای خود را بیاندازد. این پیرزن در همان حین که رای خود را در درون صندوق می انداخت ، با صدای لرزان گفت  : ما یه رای داریم ، اونم میدیم به سید اولاد پیغمبر (ص)! آنجا من حال عجیبی پیدا کردم و تصویر و جزئیات آن لحظه را هرگز فراموش نکردم . پای صندوق ، هنگام شماردن آراء، فهمیدیم که مردم واقعا قصد کرده بودند که به خاتمی رای بدهند.

2-     از یکی از دوستانم که از این ماجرا هیچ خبری نداشت شنیدم ، در تجمع میدان هفتم تیر جریان مشارکت برای تبلیغ معین در دور اول ، یک پیرزن که چادرش را - مانند لحظاتی که مادرهایمان مثلا می خواستند فرشی را بشویند یا کار سنگینی بکنند - به دورش بسته بود و چپیه هم انداخته بود و عکسی تقریبا نامنظم از احمدی نژاد دستش بود ، به میان جمع دوم خردایها آمد و گفت : من میگم این، ( به عکس اشاره می کرد ) شما می گید کی ؟ که جمع دوم خردادی با تمسخر به او گفتند مگر آبدارچی و کدخدا می خوایم ، رئیس جمهور می خواهیم ، ما می گیم معین ! دوستم تعریف می کرد این پیرزن رو به جمع کرد و گفت : این (  اشاره به عکس احمدی نژاد ) رئیس جمهور میشه ، به همه تون هم نشون می دم !

3-     تا این را برایم رفیق من تعریف کرد ، فوری برای من یک فلش بک رخ داد. 8 سال در تاریخ عقب رفتم . تقریبا فهمیدم که مثل دینکه دوباره مردم نیت کرده اند کاری بکنند...

و حالا تفاوت دوم خرداد و سوم تیر :

1-     اینجا نمی خواهم دقیقا به تاریخ ها اشاره کنم . می خواهم به نتاجی اشاره کنم . بازهم ماجرا به خودم مربوط است. یادم هست ، شاید سال 78 و 77 بود ، نمی دانم . توی اتوبوس شرکت واحد ، با کسی در مخالف سیاسی با جریان دوم خرداد  بحثم شد. ناگهان کار را آن فرد با هوچیگری و نامردی به جایی رسانید که تمام اتوبوس با او یکصدا شده فریاد می زدند : از اتوبوس پرتش کنید بیرون ! بکشیدش ! پرتش کنید بیرون ! . اینجا موقعی بود که اتوبوس در اتوبان مدرس – اگر اشتباه نکنم قرار داشت – من هم یک نوجوان انقلابی کم سن و سال و اوایل دانشجویی . با هیجان داد زدم و گفتم: " زنده با مخالف من ، همین بود ؟ می میرم تا تو حرفت را بزنی همین بود ؟ همه اش همینجوری پوشالی ؟ همه اش توخالی ؟ همه اش دروغ بود ؟" ناگهان ، تمام حضرات توی اتوبوس ، ساکت شدند. انگار یک سطل آب یخ تو یقه شان بریزم . تا آخر رسیدن به میدان نوبنیاد ، کسی کلمه ای حرف نزد.

2-     اگر اشتباه نکنم ؛ در خودروی شخصی ، بازهم در مسیر به سمت نوبنیاد نشسته بودیم . ماجرا احتمالا مربوط به بهار 85 است. دخترخانم جوانی که احتمالا دانشجو بود ، حرفهای زشتی که بار توهین آن 90 درصد و باز استدلالش 10 درصد بود می زد. من ، بشدت بیاد همان حال و روز چند سال پیش خودم افتادم . با آرامش و تانی ، حرفش را گوش کردم و تقریبا وقتی که 15 – 10 دقیقه به نوبنیاد مانده بود ، از او اجازه خواستم تا چند کلمه حرف بزم . جوابش را با تن صدایی کمتر از خودش دادم و آرام حرفم را زدم . کامل هم گفتم . و در ادامه ، ضمن یادآوری خاطره روزهای دو خرداد ، به او گفتم : خدا را شکر می کنم که کسی با زبانی تلخ در دولت نهم علیه دولت حرف می زند و در پاسخ ، یک احمدی نژادی با آرامش جواب او را می دهد و حریمش را حفظ می کند و حرمتش را هتک نمی کند و او در کمال آرامش ، هم می آموزد و هم آرامش می یابد. این خواهر ما ، متعجب و متفکر ؛ در میدان نوبنیاد با بقیه مسافر ها پیاده شد.

من ، هم ، محمدرضا منتظرالقائم ، سید شهاب الدین واجدی ، امین هاشمی و علی اللهیاری را به این بازی دعوت می کنم . 


 
 
 
تبلیغ ویـژه