بسم الله .
کوتاه سخن.
هیچ چیز زیادی لازم نیست گفته شود.
فقط ، دعای خیر(!) آن مادری که فرزندش را فقط برای خرید یک قوطی ماست از مغازه ی همسایه دیوار به دیوار به کوچه فرستاده بود و چند ساعت بعد بالای سر فرزند ده ساله اش در بیمارستان سوانح و سوختگی تهران اشک می ریخت ، دعای خیر آن نوعروس و تازه داماد که خانه شان با انفجار انبار مهمات(!!) پسر همسایه در طبقه پایین ، به تل خاک بدل شده ، دعای خیر(!) آن راننده تاکسی که ماشینش را با وام و البته هزاران امید و بیم ، گرفته بود و امروز از ترس حوادث اینچنینی بسیار زود تعطیل کرده و به منزل آمده ماشینش را کنار درب خانه به امید فردا پارک کرده بودو حالا ، ناباورانه ، به خودروی خاکسترش که توسط آتش نشانی خاموش شده نگاه می کند ، دعای خیر (!) آن مادری که جوانش ماه آخر سربازیش را می گذراند و الان بخاطر جراحت ناشی از پرتاب یک ترقه به سمت صورتش ، نابینا و با هفتادو پنج درصد جانبازی به خانه برگشته ، دعای خیر ، دعای خیر ، دعای خیر ...
حواله قبر و قیامت آن جسد های متعفن ماهواره ای ، که جوانان امروز ما را غرق در خون و نالهء سوختگی ها و جراحات می پسندند ، تا نیات مهوع سیاسی خود را ( که فقط به آنچه که منجر نمی شود ، براندازی یا کوچکترین تضعیف این انقلاب است و تنها به آنچه که منجر می شود ، پرشدن حسابهای بانکی شان ناشی از هدایت یک آشوب بی هدف و کور و زخم و جراحات متعدد بر پیکر جوانان و نوجوانان بیگناه و باگناه است ) پوشش دهند !
نفرین که شب چهارشنبه ی کتاب سوزی احمد کسروی را به زور می خواهند به یک سنت (!) ملی (!!) بدل کنند. پس مدرنیزمشان به کدام گور خزیده ؟ ! چقدر اینجا ناگهان متحجر ، دمده و واپسگرا ؟!
هر فریاد نوجوان و جوان دل و بدن سوخته ، ناله ی عذاب دردناک شب اول قبر حضرات !
آمین!