یک خبر خنده دار!

بسم الله .

بچه ها ببینید ح.د چی نوشته :

با خوش‌شانسی، وبلاگ انگلیسی و فتوبلاگ من در مسابقه‌ی وبلاگ رادیو آلمان، دویچه وله، در دو بخش نامزد شده‌اند. حالا که ۹ روز بیشتر تا پایان رای‌گیری نمانده، از شما خواهش می‌کنم که اگر این دو وبلاگ را قابل می‌دانید، به آنها رای بدهید:

- رای بدهید به فتوبلاگ در بخش وبلاگ‌های موضوعی
- رای بدهید به وبلاگ انگلیسی‌ام در بخش وبلاگ‌ روزنامه‌نگارانه به زبان انگلیسی

واقعا ممنونم.

 

ایرانی جماعت خوب یادگرفته ایم نتیجه این مدل انتخابات را از همین الان حدس بزنیم . بچه ها کسی می تواند بگوید نتیجه این انتخابات (مدل غربی و بر وزن دموکراسی!!) چه می شود ؟

- راستی ، چند نفر ، شناس را در این نامزد شدن ح.د موثر می داند؟! :)
- ضمنا اگر کسی رای ندهد فکر می کنید نتیچه چه شود ؟

/ 8 نظر / 8 بازدید
پاسداران

بسم الله . ناشناس دوست . اينها که نام بردي همه عشق منند . البته که لياقت می خواهد گفتن اين حرف اما من عاشق اينها ام و نام ابرهيم همت و مهدی باقری حسن باقری و ... هوای دلم را ناپايدار می کندو فرا و فروبار آن را به هم می ريزد. تصاوير تمام اين گلهای بوستان محمدی را می توانی در سبکبالان پيدا کنی . يا علی . قدم مبارکت را می بوسم . اينجا باز هم بيا ./يا علی.sabokbalan.com

پاسداران

حرفم در مورد کامنت های زيری همان است که بود. در مورد کامنت آخر هم انشاءالله ملاک قضاوت حضرت حق. من يک دانشجوی بسيجی هستم که از روزی که خود را شناختم اهل امر بمعروف و نهی از منکر بوده ام اما هنوز دستم توی صورت کسی نخورده . البته بارها ارازل و اوباش با من حتی در سن ۱۶ سالگی درگیر شدند مضروب کردند و می توانی جای زخم کوچکی روی صورتم از آن روزها پیدا کنی. چاق هم نيستم و خدا را شکر گردن به آن کلفتی هم ندارم . از خدا هم می خواهم چشمه اشکم نخشکد. شک نکن که تا بحال نه سلاح ُ نه گاز اشک آورز و نه دست بند و نه چوب با خودم همراه نکرده ام که می دانم اينها در نهی از منکر بی تاثير است. مگر اينکه موضوع نظامی يا انتظامی باشد وبازهم ربطی به نهی از منکر پيدا نمی کند. پس هنوز هم به لزوم استفاده از اين تجهيزات برای امر به ::معروف :: و نهی از ::منکر:: قائل نشده ام . يقين بدان من خودم از شاکيان مشکل جابجا شدن مفهوم واژه بسيجی هشتم که امروز هرکسی مانند ح.د هم ادعای بسيجی بودن و بزرگ شدن با فرهنگ شهيد فهميده را دارد ! من مردم را دشمن نمی دانم و مرز تولی و تبرايم دينی است و لاغير. من نظام جمهوری اسلامی ايران را ولی نعمت خودم و خود را

nashenas

1383 من به محمد ابراهيم همت می‌گويم بسيجی. كه تمام زندگيش را، روز به روز و نه يك‌باره گذاشت پای اين كه زباله‌ای مثل صدام حسين نتواند بيايد در سعدآباد بنشيند نم‌نم عرق بخورد و ام كلثوم گوش كند و رقص عربی دخترهای ايرانی را تماشا كند. من به محمد بروجردی می‌گويم بسيجی. كه درست آن وقت كه در كردستان هر كس اول اسلحه می‌كشيد و با تمام كينه می‌زد و بعد نگاه می‌كرد ببيند كه را زده است، آن قدر ايستاد و به مردم خدمت كرد كه شد مسيح كردستان. من به امير رفيعی می‌گويم بسيجی. كه وقتی همه از خرمشهر رفتند گفت من می‌مانم و تا گلوله داشته باشم زمين‌گيرشان می‌كنم. با دو پايی كه از شدت زخم گلوله و تركش مثل دو زائده ازش آويزان مانده بودند ماند و تا گلوله داشت نگذاشت عراقی‌ها جلو بيايند. من به رضا دشتی می‌گويم بسيجی. كه وقتی از شناسايی خرمشهر در اشغال برمی‌گشت دوستانش به اشتباه زدندش و آن يك ساعتی را كه زنده بود يك آخ نگفت مبادا رفقاش ازش خجالت بكشند. من به حسن باقری می‌گويم بسيجی كه با آن صورت

nashenas

كه هنوز موهايش پانصدتا نشده بود، بارها اشك ژنرال ماهرعبدالرشيد را درآورد و استراتژی «زيرپيراهن سفيد بر سر دست» را به تمام لشكرهای عراقی و حتا نيروهای ويژه‌ی عراق آموخت. من به برادران باكری می‌گويم بسيجی. كه با اين كه می‌دانستند حتا جنازه‌شان هم برنخواهد گشت رفتند و جايی كه هيچ كس جراتش را نداشت جنگيدند تا مجنون به دست ديوانه‌های بعثی نيفتد. من به بيژن گرد می‌گويم بسيجی. كه وقتی يانكی‌های قلدر مثل قداره‌بندها با منطق «ما ناو داريم پس هستيم» ريختند توی خليجی كه ما حالا بوق فارس بودنش را می‌زنيم، با چهار تا قايق زه‌واردررفته و چهار قبضه آرپی‌جی و دو مثقال ايمان چونآن به ستوه آوردشان كه هر اسير ايرانی‌ای را می‌گرفتند، می‌بردندش توی حمام، لختش می‌كردند و تا جان داشت و جان داشتند با پوتين و قنداق تفنگ و حتا قيچی می‌زدندش كه فقط به اين سوال جواب بدهد «بيژن گرد كجا است؟» اين‌ها برای من الگوهای بسيجی اند. که اگر بگردی حتا يک عکسشان را هم روی شبکه پيدا نمی‌کنی.

nashenas

اما اين روزها دشمنان بسيج و دوستان بعد از جنگ بسيج يك الگوی ديگر از بسيج نشانمان می‌دهند. مرد جوان كوتاه قد چاق. كه گردن ندارد و ميان كتف و پس كله‌اش لايه لايه گوشت روی هم ورم كرده. آی‌كيو حدود بيست. دست چپش را روی دو چشمش می‌گذارد و داد می‌زند «سحزخيز مدينه كی می‌آيی؟» و بعد با كف دست می‌كوبد به پيشانيش و می‌گويد «هَع. هَعهَعهَع.» يعنی «من دارم گريه می‌كنم» اما دريغ از يك قطره اشك. روی ديوارها با خط زشت و غلط املايی شعارهای به قول خودش ارزشی می‌نويسد. عاشق اسلحه و دست‌بند و چوب و بی‌سيم و گاز اشك‌آور نيست، بل‌كه می‌پرستدشان. همه‌ی مردم را دشمن می‌بيند. در عين حال به همه می‌گويد «حاضی» منظورش هم «حاجی» است. هفته‌ی بسيج كه می‌رسد می‌دهد يك پارچه‌ی بزرگ بنويسند «هفته بسيج بر دلاورمردان بسيجی مباركباد.» و می‌زند بالای پای‌گاه بسيج محله‌شان و تا سه ماه بعد هم برش

nashenas

نمی‌دارد. اگر در مورد مسائل ارزشی غيرتی شود ديگر شمر هم جلودارش نيست و تا دست كم يك شكم سير فحش ناموس ندهد آرام نمی‌شود. من به اين موجود نمی‌گويم بسيجی. حتا اگر در تيراژ يك ميليارد و نيم تكثيرش كنند و در همه‌ی پای‌گاه‌های بسيج بچپانندش. من دست بالا به اين می‌گويم دزد و معتقد ام بايد بزنند پس كله‌اش و هر چه را دزديده ازش پس بگيرند. يكيش هم هم‌اين نام بسيجی است. همت و هر كه مانند همت و دوستانش است، چه رفته باشد و چه مانده باشد، نيازی به تبريك من ندارد. زندگی اين‌ها برای من سراسر بركت است. خنده‌دار است بگويم مباركشان باشد. اين موجود دوم هم هيچ نسبتی با بسيج و بسيجی ندارد كه من بخواهم به او تبريك بگويم. اما به مردم شايد بتوان تبريك گفت. های مردم! با احتياط و با در نظر گرفتن اين‌ها كه گفتم عرض می‌كنم؛ هفته‌ی بسيج مباركتان باشد.

nashenas

اينها که اينجا از سایت کورش علیایی کبی کردم فکر می کنم حرف دل خيلياست هر چند که من فکر می کنم تو اون موجود دوم باشی با همون مشخصات که همه رو دشمن می دونی

امید

سلام وبلاگ خوبی داری بهت تبریک می گم.