مسلم کيخا ، شهيدی که ياد يگان هجرت را دلم زنده کرد

اگر آه تو از جنس نیاز است ، در باغ شهادت باز باز است.

.

003.jpgاشرار منطقه ایرانشهر ، یادوخاطره یگان ضد اشرار هجرت را - که از جمعی از بسیجیانی از سراسر کشور تشکیل شده بود که در ایرانشهر و مناطق کویری اطراف دشت لوت ، لباس نیروی انتظامی می پوشیدند و تحت امر نیروی انتظامی ، به مقابله با اشرار می پرداختند - فراموش نکرده اند. روزهایی که ایرانشهر ، با تقدیم شهدایی کمتر از تعداد انگشتان یک دست ، آرامش یافت.

.

این تجربه گرانقیمت اشرار ، به آنها آموخته است که با بسیجی و پاسدار و هرعاشق جان برکف این کشور ، نباید رو در رو جنگید. آنها می دانستند که بسیجی عاشق شهادت است و کسی نمی تواند او را از شهادت ، این آرزوی همیشگی بسیجیان عاشق ، در اذکار قنوت و زمزمه ء سجود بترساند. آنها می دانستند که بسیجی ، چشمان فتنه را کور خواهد کرد. کمااینکه بسیجی، مرد باران دیده ای بود که گرگ نشده، اما گرگان را به گریه واداشته بود.

.

بر این اساس ، شر جدید ، عبدالملک ریگی - که بسیاری از دوستان ،‌ شان طایفه ریگی را بیش از آن می دانند که او را به ایشان منتسب کنند و نام او را "ریغو "  نامیده اند - هم ، رفتار خود را بر قطع طریق مسلمانان و بستن راه آنان و شبیخون بر مردم و انسانهای بی دفاع ، یا غیرنظامی ، یا درحالت غیرجنگی قرارداده است و هرزچندگاهی ،‌ با انجام یک ناجوانمردی دیگر ، ثابت می کند که چه داغ بزرگی از رو در رو شدن با بسیجی بر پیشانی اشرار نشسته است.

.

شهید مسلم کیخا ، فرزنی از فرزندان خاک بلوچستان ، با شهادت سرخ و خونین خود ، مرا بیاد تجربهء سرخ یگان هجرت انداخت. ماجرای شهادت او را اینگونه گفته اند :

آماده شده بود بچه اش را به مدرسه ببرد كه ناگاه صداي انفجار اتوبوس حامل تعدادي از كاركنان سپاه بلند شد، بچه را رها كرد با تمام قوا ازمنزل بيرون رفت، خيلي سريع به اصل ماجرا پي برد. با جانيان تروريستي كه وحشت زده به دنبال راه گريز بودند درگير شد، بدون توجه به تهدید آن افراد شرور وخونريز مقابل آنها ايستاد و با دست خالي به آنها اجازه گريز نمي داد. تروريستها كه توان گريختن از دستان وي را نداشتند، عاجزانه به سوي وي شليك كردند. با اصابت هرگلوله بر پيكر اين دلاور سلحشور صداي يا حسين وي بلند مي شد تا در نهايت سرو قامتش مردانه برزمين افتاد.

.

اين ايستادگي و جانفشاني كافي بود تا تروريستهاي پليد با تاخير در فرار مواجه شوند و نيروهاي امنيتي و مردم سربرسند و آنها را دستگير كنند. اين بزرگمرد جوان كسي نبود جز شهيد بسيجي «مسلم كيخا» كارمند روز مزد دانشگاه علوم پزشكي زاهدان كه در 33 سالگي بسان برق و باد در يك لحظه مسير شهادت و سعادت را مشاهده و صيد كرد و با خون پاك خود غبار را از اين راه منتهي به وصال محبوب زدود. امروز مسلم «قهرمان ملي» اين سرزمين است. او عاشقانه و عارفانه از چيزي استقبال كرد كه در دنياي امروز همگان از آن گريزانند.

هماغوشي مسلم با مرگ سرخ ، جديدترين تصوير در آلبوم سراسر افتخار بسيج است.

.

مسلم جوان ، چه زودبار احساس مسئوليت فرزند شهيد بودن را برشانه هاي كوچك و نحيف «تكتم» دختر 4 ساله و «محمدجواد» پسر 8 ساله اش گذاشت. چند روز قبل در وحشيانه ترين اقدام تروريستي ، خانواده مسلم حماسه آفرين هم ، چشم و چراغ اين ملت شدند.

.

به نقل از هفته نامه صبح صادق

/ 6 نظر / 58 بازدید

با عرض سلام وخسته نباشيد از وبلاگتان ديدن كرم بسيار عالي بود. براي شما يك زحمت كوچك دارم مي خواستم كه اگر ممكن است وبلاگ من راهم درلينك دوستان وبلاگ خود قرار دهيد(البته اگر قابل مي دانيد)امين رنجبران از قزوين. http://lovelan.mihanblog.com با نام سرزمين عشق منتظر جوابتان هستم به اميد ديدار.

پاسداران

بسم الله . آقای رنجبران . سلام . کاش نگاهی به وبلاگهايی که توسط من لنيک داده شده اند می کرديد و می ديديد که همگی از يک طيف هستند. ارزشی هستند. شما بزرگوار هستيد و من هم کسی نيستم . اما من می توانم به وبلاگی لينک بدهم که حداقلهايی را در خود جمع آوری کرده باشد. انشاء الله بعدا که اين امکان در وبلاگتان فراهم بود بفرمائيد . موفق باشيد.

مجاهد فی سبيل الله

سلام عليکم.. حرف آسيد مرتضی آوينی بهترين توصيف بچه بسيجی هاييه که جز به عشق شهادت زنده نيستن.. هرکس می خواهد ما را بشناسد بايد داستان کربلا را بخواند.. الحق که بسيجی جز شهادت لايقش نيست. فقط شهادته که می تونه يه پرده از عظمت و خلوص اين بچه ها رو کنار بزنه.. انشاءالله که قسمتتون بشه.. البته شما انشاءالله با موشکهای بالستيک به شهادت می رسيد..!! و من تنها شورم همين شعار من است: وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد.. حال داشتی بیا بزن زیر گوشم..!! التماس دعا. يازهرا(س)./

علی

سلام حرف همان است که در تصویر آمده اخوی ... اگر آماده باشی به دنبالت می فرستند .... در ایم جنگ هم راه بازتر بود ... مسیری بود تا برای عروج آماده شوی حالا کار اندکی سخت شده ... باید در میان جامعه قئم بزنی و راهت را پیدا کنی .... ولی بسته نشده است راه ... هیهات .... یا لیتنا .... یا علی ...

حميد داودآبادي

دیشب آخرای شب، مسعود زنگ زد و با ناراحتی پرسید که این چیه توی وبلاگت نوشتی؟ حرفای جالبی زد: "من که توی آن سال ها اون جوری که نوشتی، نبودم ... اصلا من دیشب کت نپوشیده بودم، همون کاپشن همیشگیم تنم بود ... اصلا من به اون خانوم یادبود ندادم ... اصلا تو چرا واسه من این جوری می نویسی؟" فقط بگم ببخشید آقا مسعود! اینم برای روشن شدن شما: من فکر می کردم:

منتظر

سلام دوست عزیز من .ببخشید که من خودم رو معرفی نکردم و یا ایمیلم رو ندادم.من از طرف بچه های یگان هجرت از شما تشکر میکنم.یه خبر خوب به شما و همه بچه بسیجیا بدم اونم اینه که حدودا 3 ماه پیش طی 3 تا عملیات در ارتفاعات پیرسوران و سمسور و داخل پاکستان به لطف خدا و خواست امام زمان (عج)موفق به هلاکت رسوندن تعدادی از چریکهای به قول شما عبدالمالک ریقو شدیم.دعا کنید که انشاالله در ماموریت بعدی نوبت خود ملعونش بشه که به درک واصل شه.التماس دعا